مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

16

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

زمين بگذارم . آنگاه پرندگان بسوى تو آمده ، ترا بردارند و بفراز كوه برند . تو اين كارد نيز با خويشتن بردار كه هروقت ببينى كه پرنده ، ترا در بالاى كوه بگذاشت ، به اين كارد ، پوست را پاره كن و از پوست بدر آى . آنگاه پرنده از تو بيم كرده ، پرواز كند . تو از فراز كوه با من سخن گوى تا من با تو بگويم كه چكار كنى . آنگاه سه قرص نان با خيكچه آب در آن پوست بنهاد و پوست بر وى بدوخت و از پوست دور شد . پرندهء بزرگ بر وى بيامد . او را برداشته ، بقلعهء كوه برد و در آنجا بگذاشت . چون حسن دانست كه پرنده ، او را در قلهء كوه نهاد ، پوست را پاره كرده و از پوست بدر آمد و مجوس را ندا درداد . مجوس چون آواز او بشنيد ، فرحناك شد و از غايت فرح برقصيد و به او گفت : بدان سوى كوه شو . هرچه در آنجا ببينى ، مرا آگاه كن . حسن بدان سوى كوه رفت و در آنجا استخوانهاى پوسيده بسيار يافت و هيزمهاى بسيار ديد و آنچه ديده بود با مجوس بازگفت . مجوس گفت : مقصود همين بود . تو از آن هيزم‌ها بگير و بسوى من بينداز كه كيميا از آن هيزمها پديد آيد . آنگاه حسن از آن هيزمها بسوى مجوس بينداخت . مجوس گفت : حاجتى كه مرا با تو بود ، روا شد . اگر خواهى در قلهء كوه بمان و اگر خواهى خويشتن از كوه بينداز . مجوس اين بگفت و از پى كار خويش برفت . حسن گفت : سبحان اللّه . اين پليدك با من حيلت كرد . پس از آن در قلهء كوه نشسته ، بخويشتن بگريست و اين ابيات برخواند : اى جهان سختى تو چند كشم * اى فلك عشوهء تو چند خرم از بلند حصن و تندى كوه * از زمين گشت منقطع نظرم من چو خواهم كه آسمان بينم * سر فراآرم و فرونگرم چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .