مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
148
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بيست گونه احسان از يك دينار تا هزار دينار و از پستترين مناصب تا منصب خلافت بنويس و بيست گونه هم عذاب كه پستترين آنها تعزير و سختترين آنها كشتن شود ، بنويس . جعفر وزير ، قرعهها را بدانسان كه خليفه امر كرده بود ، بنوشت . پس از آن خليفه فرمود : اى جعفر ، بروح پاك پدرانم سوگند و به حق قرابتى كه مرا با حمزه و عقيل است كه من خليفهء صياد را حاضر گردانم و او را بگرفتن ورقهء از اين اوراق بفرمايم و هرچه كه در آن ورقه بيرون آيد ، خليفه را برو مالك گردانم . اگرچه خلافت هم باشد ، خويشتن را معزول كرده ، به دو سپارم . و اگر در آن ورقه ، كشتن و يا بريدن و يا عقوبت ديگر باشد ، بكنم . الحال تو برو و صياد را پيش من آور . چون جعفر اين سخن بشنيد ، با خود گفت : سبحان اللّه . بسا هست كه از براى اين مسكين ، قرعهء بيرون آيد كه هلاك او در آن باشد و من سبب هلاكت او شوم . و لكن من ناگزيرم كه او را در نزد خليفه حاضر آورم . هرچه كه خداى تعالى خواسته ، آن خواهد شد . پس جعفر وزير بسوى خليفه صياد رفته ، آستين او را گرفته ، همىبرد . و خادمان از پس و پيش روان بودند . خليفه صياد در زير لب مىگفت : حبس كردن من بس نبود كه خادمان از هرسو بر من گرد آمدند و راه گريز بر من ببستند ؟ كاش من نزد اين سياه شوم نيامده بودم . پس چون جعفر از هفت دهليز بگذشت ، بخليفهء صياد گفت : چشم باز كن كه اكنون در پيش خليفه روى زمين حاضر خواهى شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و پنجاه و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، جعفر به صياد گفت : اكنون در پيش خليفه خواهى بود . آنگاه پرده برداشتند . چشم خليفه صياد بخليفهء هرون الرشيد افتاد كه بر تخت نشسته و بزرگان دولت ايستادهاند . خليفه صياد ، او را بشناخت . پيش رفته ، به او