مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

143

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نغمات طرب‌انگيزت بنشاط اندر شويم و بحسن صنعت تو تفرج كنيم . قوت القلوب فرمان بپذيرفت . در حال نشسته ، دف بگرفت و چنان بخواند كه مكان برقص درآمد . آنگاه دف بگذاشت . چنگ برداشت . پس از آن چنگ گذاشته ، بر بط برداشت و تارهاى آن محكم كرده ، او را در كنار گرفت و چهار طريق بزد و نوبتى بخواند . چنانچه حاضران مدهوش شدند و شنوندگان طرب كردند . پس از آن دوبيتى برخواند : گويند كه فردوس برين خواهد بود * آنجا مى لعل و حور عين خواهد بود گر ما مى و معشوق گزيديم چه باك * چون عاقبت كار همين خواهد بود چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و چهل و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون قوت القلوب در پيش سيدهء زبيده عود بزد و شعر برخواند ، پس از آن برقص برخاست و چنان برقصيد كه سيدهء زبيده برو عاشق شد و با خود گفت : پسرعم ، هرون الرشيد را در عشق اين لعبتگر ملامت نتوان كرد . پس از آن قوت القلوب در پيش زبيده ، زمين ببوسيد و بنشست و طعام و حلوا حاضر آوردند . حلوائى كه بنگ به دو آميخته بودند ، پيش آوردند . قوت القلوب از آن حلوا بخورد و هنوز حلوا در شكم او جاى نگرفته بود كه در اثر بنگ ، سرش بگشت و بى خود بيفتاد . و سيدهء زبيده ، كنيزكان را گفت كه : او را در فلان غرفه نگاه داريد . كنيزكان چنان كردند كه زبيده فرمود . پس از آن زبيده با خادمان گفت صندوقى مهيا كرده ، نزد سيده آوردند و فرمود كه صورت قبرى بسازند و چنان شهرت دهند كه قوت القلوب ناگهان بمرد و هركس بگويد قوت القلوب زنده است ، كشته خواهد شد . پس خليفه در همان ساعت از نخجير بازگشت و نخستين سخنش پرسش