مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

141

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مردمان ، خلعت بر بر او ديده ، به او نظاره ميكردند . تا اينكه صياد بكوچهء داخل شد كه دكان خياط خليفه هرون الرشيد در سر آن كوچه بود . چون خياط ، جامهء از جامهاى خليفه را در تن خليفه صياد ديد ، گفت : اى خليفه ، اين جامه از كجا آوردهء ؟ خليفهء صياد گفت : من اين را از كسى گرفته ، او را صيادى آموختم و او بغلامى من اعتراف كرد . من نيز از بريدن دست او درگذشتم . كه او جامهاى من دزديده بود و اين عباى منقش را بدل جامهاى من داده . خياط دانست كه خليفه هرون الرشيد بر وى گذشته و با او مزاح كرده و خلعتش داده است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و چهل و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خياط دانست كه خليفه ، خلعتش داده است . پس از آن ، صياد بسوى خانهء خود روان گشت و او را كار بدينگونه شد . و اما خليفه هرون الرشيد بتفرج بيرون نرفته بود مگر به جهت آنكه از قوت القلوب به چيز ديگر مشغول شود . و اما زبيده چون خبر قوت القلوب بشنيد و ميل خليفه را به او بدانست ، از آنجا كه حسد ، شيوهء زنانست ، به قوت القلوب رشك برد . و از خواب و خور بازماند و پيوسته انتظار غيبت خليفه را ميكشيد كه از بهر قوت القلوب ، فكر دامى نمايد . چون دانست كه خليفه بنخجيرگاه رفته ، كنيزكان را فرمود كه خانه را فرشهاى حرير بگستردند و خوردنيها و حلواها حاضر آوردند و بنگ در آن حلواها به كار بردند . و يكى از كنيزكان را فرمود كه بسوى قوت القلوب رفته ، او را بضيافت سيده زبيده ، دختر عم خليفه بخواند و به او بگويد كه امروز ، سيدهء زبيده ، دوا خورده ، بشنيدن نغمهاى طرب‌انگيز مشتاق است . چون كنيز نزد قوت القلوب شد و پيغام بگذارد ، قوت القلوب در حال بر پاى خاست و نميدانست كه از بهر او چه دامى نهاده‌اند . پس با فرستادهء سيده روان شد و همىرفتند تا بنزد سيده زبيده رسيدند . چون قوت القلوب را نظر بسيده افتاد ،