مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

14

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سياه بودند . چون كشتى در آنجا نگاه داشتند ، عجمى بر پاى خاست و گفت : اى حسن ، برخيز تا از كشتى بيرون شويم كه به مقصود خويشتن برسيديم . در حال ، حسن برخاسته ، با عجمى از كشتى بدر آمد . مجوس ، متاعهاى خويش بناخدا سپرده ، با حسن از كشتى دور رفتند و از چشمها ناپديد شدند . آنگاه مجوس بنشست و از جيب خود ، طبلى مسين بدر آورد كه طلسمها بر آن نقش بود و آن طبل را بكوفت . در حال ، گردى پديد شد . حسن را كار او عجب آمد و از او هراس كرد و از بيرون آمدن خود پشيمان گشته ، گونه‌اش زرد شد . مجوس بر وى نظاره كرد و به او گفت : اى فرزند ، ترا چه روى داده ؟ بنار و نور سوگند كه ترا از من بيمى نماند . و اگرنه حاجت من بايست كه بنام تو تمام شود ، ترا از كشتى بيرون نمىآوردم . تو هيچ هراس مكن و بدان كه زير اين گرد چيزيست كه ما او را سوار شويم و ما را از اين صحرا بيرون برد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هشتاد و سيم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، و از رنج راه رفتن خلاصى يابيم . هنوز عجمى را سخن بانجام نرسيده بود كه از زير گرد ، سه اشتر پديد گشتند . يكى را عجمى سوار شد و حسن را بر ديگرى سوار كرده ، توشه بر سيمين نهاد . و تا هفت روز همىراندند تا اينكه بسرزمينى خرم برسيدند و در آنجا فرود آمدند . حسن در آن مكان ، قبهء ديد كه به چهار ستون زرين بنا كرده‌اند . آنگاه مجوس با حسن در زير قبه شدند . خوردنى خورده ، راحت يافتند . آنگاه حسن را به بنيانى بلند نظر افتاده ، با مجوس گفت : اين قصر از آن كيست ؟ مجوس گفت : قصر از شياطين است . حسن گفت : برخيز تا درين قصر تفرج كنيم . مجوس گفت : اى حسن ، نام اين قصر پيش من مبر كه مرا درين قصر ، دشمنى است و مرا با او حكايتى روى داده كه اكنون وقت نيست كه ترا از آن حكايت باخبر كنم . پس از آن طبل مسين