مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
131
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اين كارها ترك كن . خداى تعالى نه ترا بركت دهد و نه زرهاى ترا كه امشب خواب بر ما حرام كردى و ما را در تشويش انداختى . آنگاه خليفه ، آزردن خويش را ترك كرده ، تا بامداد بخفت . چون از خواب بيدار شد ، خواست كه از پى شغل خود شود . در كار آن يكصد دينار كه جمع كرده بود ، بفكرت فرورفت و با خود گفت : اگر من اين يكصد دينار به خانه بگذارم ، دزدانش خواهند برد . و اگر در هميان گذاشته ، بر ميان بندم ، بسا هست كه كسى او را ببيند و بر من كمين كند . در جائى تنها به من هجوم آورده ، مرا بكشد و زرها بگيرد . و لكن من حيلتى كنم كه آن حيلت از براى من سود بخشد . در حال برخاسته ، كرباسى پديد آورد و طوقى دوخته ، زرها در آن طوق نهاد و طوق در گردن افكنده ، دام بگرفت و قفه و عصا برداشته ، بكنار دجله بشتافت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و سى و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه بسوى دجله بشتافت . چون بدجله رسيد ، دام در دجله انداخت . چون دام بيرون آورد ، در دام چيزى نيافت . از آن مكان به مكان ديگر رفت و دام در دجله انداخت . چيزى در دام بيرون نيامد . و از آن مكان به مكان ديگر رفت . و پيوسته از مكانى هميرفت تا اينكه از شهر ، مسافت نيمروزه راه دور شد . و دام همىانداخت ولى چيزى در دام بيرون نمىآمد . آنگاه با خود گفت : به خدا سوگند كه جز اين يك دفعه ، دام نخواهم انداخت . خواه خالى بدر آيد ، خواه پر . پس دام را از غايت خشم با توانائى تمام در آب انداخت . در آن هنگام ، طوق از گردن او جسته ، در ميان دجله افتاد . در حال ، دام از دست بينداخت و جامهء خويش بركنده ، در كنار دجله گذاشت و بدجله فرورفت . و بر اثر زرها در آب غوطه خورد و پيوسته فروميرفت و بيرون ميآمد