مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

130

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هشتصد و سى و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، صياد مىگفت : اين سخن دروغ است . كه من مرد صياد فقيرى هستم و مرا از مال دنيا بهرهء نيست . چون همسايگان از او شنيدند كه آن سخنان ميگفت ، با يكديگر گفتند : آيا اين مسكين را چه روى داده و اين صداى تازيانه چيست ؟ گويا كه دزدان بخانهء او آمده ، او را همىزنند ؟ در آن هنگام ، همسايگان برخاسته ، از منزلهاى خود بيرون آمده و بسوى خانهء خليفه آمدند . در را بسته يافتند و با يكديگر گفتند : بسا هست كه دزدان از ديوار خانه فراز رفته باشند . بهتر اينست كه ما نيز از بامهاى خانها به آنجا رويم . آنگاه از بامهاى خانها بخانهء خليفه صياد فرود آمدند . او را ديدند برهنه است و خويشتن را بتازيانه ، عقوبت مىكند . بازرگانان گفتند : اى خليفه ، اين چه حادثه است ؟ خليفه گفت : اى جماعت ، بدانيد كه من دينارى چند فراهم آورده‌ام و بيم من از آنست كه خليفه هارون الرشيد از كار من آگاه شود و مرا در پيش خود حاضر آورد ، زرها از من بخواهد و من زرها انكار كنم . آنگاه مرا عقوبت كند . اينك من خويشتن را عقوبت ميكنم و خود را عادت مىدهم . بازرگانان برو بخنديدند و به او گفتند كه :