مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

129

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

در حال ، خليفه ، قفه و دام برداشته ، بسوى دريا شد و دام در دريا انداخت . پس از ساعتى دام بيرون كشيده ، ديد دام بسى گرانست . بمشقتى بسيار دام بر كنار آورده ، دام را پر از ماهيان يافت . زنى آمده ، دينارى بوى داد و ماهى بگرفت . پس از آن خادمى دررسيد . دينارى داده ، ماهى بگرفت . و همچنان ميفروخت تا ده دينار ماهى فروخت . و تا ده روز ، ده دينار ماهى بفروخت و يكصد دينار زر بيندوخت . و آن صياد در گذرگاه بازرگانان خانهء داشت . شبى در خانهء خود خفته بود . با خود گفت : اى خليفه ، همهء مردمان ميدانند كه تو مرد فقير صيادى بودى . يكصد دينار جمع آوردهء . ناچار خليفه هرون الرشيد از يكى از مردمان ، اين واقعه خواهد شنيد و بسا هست كه او بمالى محتاج باشد و رسولى نزد تو فرستاده ، بگويد كه : من بمبلغى محتاجم و شنيده‌ام كه تو يكصد دينار زر دارى . ميخواهم كه آن زرها به من قرض دهى . آنگاه من ميگويم : ايها الامير ، من مردىام فقير و هركس ترا خبر داده كه من يكصد دينار زر دارم ، دروغ گفته است . كه مرا نه درمى هست و نه دينارى . آنگاه خليفه ، مرا بوالى سپرده ، به او گويد : جامه ازو بركن و او را بيازار تا اعتراف كند و يكصد دينارى كه دارد ، بدهد . پس راى صواب اينست كه من همين ساعت برخاسته ، خويشتن بيازارم تا عقوبت را معتاد شوم . در حال برخاسته ، جامهء خود بركند و تازيانه بدست گرفته . در نزد او مخدهء بود . يك تازيانه بمخده و يكى بخويشتن ميزد و ميگفت : آه آه ، به خدا سوگند كه اين سخن دروغ است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .