مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

127

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ابو السعادات را ماهى ، پسند افتاده ، گفت : سوگند كه من دوش خفته بودم . خود را در پيش روى بزرگى ايستاده ديدم كه او با من گفت : اى ابو السعادات ، از بهر تو هديتى نيكو فرستادم . اكنون دانستم كه آن هديت ، همين ماهى بوده است . پس از آن روى بخليفه صياد كرده ، او را گفت : ترا سوگند مىدهم ماهى را جز من كسى ديده است ؟ خليفه گفت : لا و اللّه . اى بهترين صيرفيان ، او را جز تو كس نديده . آنگاه ابو السعادات دست برده ، دينارى از صندوق بدر آورده ، بخليفه داد . خليفه چون در تمامت عمر ، زر نديده بود ، دينار به كف گرفته ، گفت : سبحان اللّه مالك الملك . پس در غايت فرحناكى گامى برفت و وصيت بوزينه را بخاطر آورده ، بازگشت و دينار بسوى صيرفى انداخته ، به او گفت : چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و سى و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خليفه به او گفت : زر خود بستان و ماهى را بازپس ده . مگر مردم مسخرهء تو هستند ؟ چون ابو السعادات سخن او را بشنيد . دو دينار ديگر بداد . خليفه گفت : ماهى مرا بازپس ده و ازين كارهاى لغو درگذر . ابو السعادات پنج دينار به او داده ، گفت : قيمت ماهى بستان و طمع خويشتن كمتر كن . خليفه آنها را گرفته ، فرحناك برفت و بزرها نظاره كرده ، در غايت شگفت ميگفت : سبحان اللّه . اين زرها كه من دارم ، خليفهء بغداد را ميسر نيست . چون بر سر بازار رسيد ، سخن بوزينه يادش آمد . در حال ، بازگشته و دينارها بسوى صيرفى انداخت . ابو السعادات گفت : اى خليفه ، ترا چه شده و از من چه ميخواهى ؟ اگر صرف دينارها را درمى چند ميخواهى ، بدهم . خليفه گفت : لا و اللّه . نه دينار ميخواهم نه درم . ماهى خود را ميخواهم . آنگاه ابو السعادات در خشم شد و بانگ بر صياد زد كه : اى صياد ، يكى ماهى آوردهء كه به دينارى نمىارزد . من ترا پنج دينار دادم . باز تو راضى نيستى . مگر تو ديوانهء ؟ بازگو كه