مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
126
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
من هرصبح و شام بنزد تو آيم و از بركت روى ميمون من ، ترا ده دينار عايد شود . و تو بجاى ابى السعادات ، توانگر شوى و او بجاى تو بىچيز و فقير گردد و هرگز بمال ، مالك نشود . تو اكنون سخنان من بنيوش كه رستگار شوى . خليفهء صياد گفت : اى بزرگ بوزينگان ، هرچه گفتى پذيرفتم . و لكن با اين بوزينهء شوم چه كار كنم ؟ بوزينه با خليفه گفت : او را و مرا در آب رها كن . خليفهء صياد پيش رفته ، بند از بوزينگان برداشت و در آبشان رها كرد و خود ، ماهى را برداشته ، بشست و گياهان سبز در زير و روى او ريخته ، قفه بر دوش گرفت و به اين دو بيت مترنم بود : اى كريمى كه از خزانهء غيب * گبر و ترسا وظيفه خور دارى دوستان را كجا كنى محروم * تو كه با دشمنان نظر دارى چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و سى و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه صياد ، قفه بر دوش گرفته ، شعر همىخواند و هميرفت تا ببغداد رسيد . مردمان ، او را ديده ، بشناختند و او را مرحبائى گفته ، پرسيدند : اى خليفه ، چه آوردهء ؟ خليفه بسوى هيچيك از ايشان نگاه نميكرد و هميرفت تا ببازار صيرفيان رسيد ، چنانچه بوزينه سپرده بود . از دكانها گذشت و بدكان صيرفى برسيد . او را ديد كه بر مسند نشسته و غلامان ايستادهاند . چون خليفه را ديد ، بشناخت و به او گفت : اى خليفه ، چه حاجت دارى و چه ميخواهى ؟ اگر كسى با تو سخن گفته و يا با كسى خصومت دارى ، با من بگو كه با تو پيش والى رفته ، داد ازو بستانم . خليفه گفت : نه بجانت سوگند ، كس با من سخن نگفته . و لكن امروز ببخت تو از خانه بيرون رفته ، دام در دجله انداختم و اين ماهى در دام بيرون آمد . آنگاه ماهى را از ميان گياهان گرفته ، پيش او گذاشت .