مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

124

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اشتها كنى ، همه‌روزه به تو بخورانم . بوزينه گفت : اكنون كه تو مرا بجاى او برگزيدى ، من با تو چيزى بگويم كه صلاح تو در آن باشد . و آن اينست كه تو مرا با رسنى بر اين درخت ببند و خود دام برداشته ، در دجله بينداز و اندك زمانى صبر كن . آنگاه دام از آب بدر آور . يك ماهى ظريف در دام خواهى يافت كه در تمامت عمر ، چنان ماهى نديده باشى . پس تو آن ماهى نزد من آر تا من بگويم كه با او چكار كنى . در حال ، خليفهء صياد برخاسته ، دام در دجله انداخت و ساعتى صبر كرده ، دام بدر آورد . در دام ، ماهى سپيدى ديد مانند بزغاله . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و سى و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ماهى سپيدى ديد مانند بزغاله كه در همهء عمر ، چنان ماهى نديده بود . آنگاه او را گرفته ، نزد بوزينه آورد . بوزينه گفت : قدرى از گياهان سبز برچين و نيمى از گياهان در قفه كن و ماهى را بر آن بگذار و نيم ديگر در روى ماهى بريز . و ما را بگذار بدرخت بسته باشيم . و خود ، قفه برداشته ، به شهر بغداد شو و هركس كه با تو سخن گويد و از تو چيزى پرسد ، او را پاسخ مده و همىرو تا ببازار صيرفيان برسى . در صدر بازار ، شيخ صرافان ، ابى السعادات را خواهى ديد كه بر مسند نشسته و بمخده تكيه كرده و دو صندوق از بهر زر و سيم در پيش دارد . غلامان و مملوكان در برابر او ايستاده‌اند . پس تو پيش رفته ، به او بگو كه : اى ابو السعادات ، من امروز بصيد ماهيان رفته ، بنام تو دام در دريا انداختم . خداى تعالى اين ماهى را باقبال تو در دام من افكند . پس ابو السعادات ، ماهى از تو بستاند و ترا دينارى دهد . تو آن دينار رد كن . آنگاه دو دينار دهد . دو دينار نيز رد كن . و هرچه بدهد ، تو رد كن . اگرچه به وزن اين ماهى ، زر دهد . در آن وقت ، ابو السعادات با تو گويد : هرچه ميخواهى به من بگو .