مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
122
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بسته بود ، بازگشت و به او گفت : اى ميشوم ، از اشارت قبيح و رأى ناصواب تو به اين بوزينهء ديگر دچار گشتم . و اين بدبختى ، مرا روى نداد مگر بسبب اينكه نخست روى چون تو اعرج و اعور و ميشوم را ديدم . پس از آن تازيانه بدست گرفته ، بلند كرد و همىخواست كه تازيانه ببوزينه فرود آورد . بوزينه گفت : اى خليفه ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه از من درگذر و مرا بدين بوزينهء ديگر بخش و حاجت خود را ازو بخواه كه او ترا بهرچه خواهى ، دلالت نمايد . آنگاه خليفه ، تازيانه بينداخت و نزد بوزينهء دويمين آمد . بوزينه گفت : اى خليفه ، تو اگر سخن من بنيوشى و با من مخالفت نكنى ، من سبب بىنيازى تو از خلق خواهم بود . خليفه گفت : هرچه گوئى ، اطاعت كنم . بوزينه گفت : مرا بگذار تا به همين درخت بسته باشم و تو بسوى دريا رفته ، دام در دريا بينداز تا بگويم كه از آن پس چكار كن . خليفهء صياد در حال ، دام بگرفت و بكنار دريا شد . دام در دريا انداخته ، ساعتى صبر كرد . پس از آن دام بيرون كشيد . بسى گرانتر از آن دوبار نخستين يافت . در بيرون آوردن او همىكوشيد تا اينكه بيرون آورد . بوزينهء ديد سرخ كه جامهء ازرق دربر داشت . گفت : سبحان اللّه . امروز از آغاز تا انجام ، نامباركست . و همهء اينها از سبب همين بوزينهء نخستين است . مگر در دريا ماهى نمانده يا مگر من از بهر صيد بوزينگان آمده بودم ؟ منت خداى را كه ماهيان دريا را ببوزينگان بدل كرده . پس از آن روى ببوزينهء سيمين كرده ، به او گفت : اى ميشوم ، تو ديگر چه بودى ؟ بوزينه گفت : مگر تو مرا نمىشناسى ؟ خليفه گفت : لا و اللّه . ترا نمىشناسم . بوزينه گفت : من بوزينه ابو السعادات صيرفى هستم . خليفه گفت : تو از بهر او چه ميكنى ؟ گفت : او هرروز صبح و شام بر من نظر كند و بدينسبب ده دينار به دو عايد شود . آنگاه خليفه صياد روى ببوزينهء نخستين كرده ، به او گفت : اى ميشوم ، به بوزينگان مردم نظر كن كه چه نيكو هستند . و لكن از ديدن طلعت نامبارك تو من امروز گرسنه ماندم و تا دو روز ديگر هم از شومى تو فقير و مفلس خواهم شد . پس از آن تازيانه برداشته ، سه كرّت او را بگرد سر خود بگردانيد و هميخواست تازيانه ببوزينه فرود آورد كه بوزينه ابى السعادت گفت :