مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
118
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حكايت عصا و تاج را به خواهر نمود و گفت : شيخ ابو الرويش و شيخ عبد القدوس ، آنها را از من خواهش كردند و من آنها را با ايشان ندادم مگر از بهر خاطر تو . خواهر حسن ، او را شكر گزارد و به طول بقاى او دعا گفت . حسن گفت : به خدا سوگند هرنكوئى كه از نخست تا اكنون با من كردهء ، فراموش نخواهم كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و سى و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آنگاه خواهر حسن روى بنور السنا ، زن حسن كرده ، گفت : اى دختر ملك اكبر ، مگر در دل تو رحم نبود كه ميانهء حسن و فرزندان او جدائى انداختى و دل او را به آتش حسرت بگداختى ؟ قصد تو اين بود كه حسن بخوارى بميرد ؟ ملكه تبسمى كرده ، گفت : حكم تقدير چنين بود . هر كس كه بمردمان خدعه كند ، خداى تعالى به او خدعه كند . پس از آن خوردنى حاضر آورده ، بخوردند و بلهو و لعب بنشستند . و تا ده روز حسن در نزد ايشان بسر برد . پس از آن آمادهء سفر گشت . خواهر حسن ، خواستهء بسيار و تحفهاى بىشمار بحسن بذل كرد و حسن را وداع كرد . حسن نيز او را وداع كرده ، بگريست و اين ابيات برخواند : هوا نكرد تن من بدين وداع فراق * رضا نداد دل من بدين قضا و قدر و ليك حكم چنين كرد كردگار جهان * ز حكم او نتوان يافت هيچگونه مفر بصبر باد جهان در حضر ترا ناصر * بعون باد فلك در سفر ترا ياور پس از آن حسن ، عصا بشيخ عبد القدوس داده ، شيخ عبد القدوس ، شكر احسان بجا آورده ، سوار پيل گشته ، به مكان خود بازگشت . و حسن با زن و فرزندان خود تا دو ماه ، كوه و صحرا همىنورديدند كه بدار السلام بغداد رسيدند .