مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

116

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كس از نزديك ملك اكبر بسوى تو آيد ، او را دفع كنيم . حسن چون اين سخن بشنيد ، شرمش آمده ، تاج را بشيخ ابو الرويش داد و بشيخ عبد القدوس گفت : تو مرا بسوى بلاد خويش رسان تا اينكه عصا به تو دهم . هردو شيخ فرحناك شدند و تا سه روز در غار بسر بردند . پس از آن شيخ عبد القدوس با حسن روانه شد و از راههاى آسان و نزديك هميرفتند تا بديار حسن نزديك شدند . حسن از نزديك شدن بديار و مادر فرحناك شد و شكر خداى تعالى بجاى آورد و اين دو بيت برخواند : اينكه مىبينم به بيداريست يا رب يا بخواب * خويشتن را در چنين نعمت پس از چندين عذاب آخر آن ايام ناخوشتر ز ايام مشيب * رفت‌وآمد روزگارى خوشتر از عهد شباب چون ابيات بانجام رسانيد ، نظاره كرده ، قصر اخضر ، و جبل سحاب را بديد . شيخ عبد القدوس به او گفت : اى حسن ، بشارت باد ترا كه امشب مهمان دختران برادر منى . حسن و زن حسن از اين سخن فرحناك گشته ، همىرفتند تا بقصر رسيدند . دختران باخبر گشته ، بيرون آمدند و بر ايشان سلام دادند . شيخ عبد القدوس گفت : اى دختران برادر من ، اينك برادر شما كه حاجت او را برآوردم و در خلاص زن و فرزندان ، او را يارى كردم . دختران فرحناك گشته ، بسلامت حسن و جمع آمدن او با زن و فرزندان خويش تهنيت گفتند و آن روز در نزد ايشان عيدى شد بزرگ . پس از آن خواهر حسن پيش آمده ، او را تهنيت گفت و سخت بگريست . حسن نيز بگريستن او بگريست و از ايام جدائى شكايت كرده ، گفت : زبان بود در كامها بىتو خنجر * نظر بود در ديدها بىتو پيكان ز بس خار هجر تو بر ديده و دل * ز خوناب رخساره‌ام چون گلستان