مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

115

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

انجام بشيخ بيان كرد . شيخ چون حكايت عصا و تاج بشنيد ، شگفت ماند و گفت : اى فرزند ، اگر آن عصا و تاج نمىبود ، تو زن و فرزندان خويش نميتوانستى خلاص كنى . و در حالتى كه ايشان درين سخن بودند ، در غار كوفته شد . شيخ ابو الرويش در بگشود . شيخ عبد القدوس را ديد كه سوار پيل است . شيخ ابو الرويش پيش آمده ، شيخ عبد القدوس را در آغوش گرفت و فرحى سخت او را روى داد . پس از آن شيخ عبد القدوس بغار اندر آمد و حسن را در آغوش گرفته ، بسلامت او تهنيت گفت و ماجراى او بازپرسيد . حسن ماجراى خود از آغاز تا انجام حديث كرد تا بحكايت عصا و تاج برسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و سىام برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن بحكايت عصا و تاج برسيد . شيخ عبد القدوس گفت : اى فرزند ، شكر خداى را كه تو زن و فرزندان خود خلاص كردى و ترا حاجتى نماند . و تو ميدانى كه سبب رسيدن تو بجزاير واق ، ما بوده‌ايم و من از بهر خاطر دختران برادر خود ، اين نكوئى با تو كردم . اكنون تمناى من اينست كه عصا را به من و تاج را بشيخ ابو الرويش دهى . حسن چون اين سخن بشنيد ، سر به زير افكنده و شرم كرد كه بگويد نميدهم . پس از آن با خود گفت : اين دو شيخ ، نكوئيهاى بزرگ با من كرده‌اند و سبب رسيدن من بجزاير واق ، ايشان بوده‌اند . اگرنه يارى ايشان ميبود ، من نه زن و فرزندان خود ميديدم و نه به اين عصا و تاج ميرسيدم . آنگاه سر بركرده ، گفت : اى شيخ ، من آنها را بشما مىدهم . و لكن من از ملك اكبر ، پدر ملكه نور السنا بيم دارم كه با لشكر خويش بسوى شهر ما آيد و با من مقاتله كند . كه من در دفع او جز اين عصا و تاج ، چيزى ندارم . شيخ عبد القدوس گفت : اى فرزند ، تو بيم مدار كه ما درينجا جاسوسان بگماريم و هر