مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
104
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نه هرگز كسى ديده هنجار قبله * نه هرگز شنيده كس اللّه اكبر چون ديوان بندى همه پير و برنا * چو غولان دشتى همه ماده و نر پس از آن بگريست و فرزندان او بگريستند . كنيزكان ، آواز گريستن ايشان شنيده ، نزد ايشان رفتند . ملكه نور السنا را ديدند كه با فرزندان خويش گريان و نالانند و حسن را در نزد ايشان نديدند . كنيزكان را دل برو سوخته ، بگريستند . حسن تا شامگاه صبر كرد كه پاسبانان و گماشتگان بخوابگاه خويشتن رفتند . آنگاه پيش رفته ، زن خود را از بند بگشود . پس از آن پسر بزرگ خود را در آغوش گرفته ، پسر خوردسال را زن او در آغوش گرفت . و هردو از قصر بدر آمده ، هميرفتند تا بدر قصر رسيده ، آن را بسته يافتند . حسن حيران ماند و از زندگى نوميد شد و گفت : در همه چيز انديشه كرده ، عاقبت او را ديده بودم . مگر ازين كار غفلت داشتم . اگر ما بدينسان شب را بروز آوريم . ما را بگيرند . نميدانم درين كار ، حيلت چيست ؟ پس از آن حسن اين دو بيت برخواند : فلك گردان شيريست رباينده * كه همىهرشب زى ما به شكار آيد نعمت و شدت او از پس يكديگر * حنظلش با شكر و با گل خار آيد پس از خواندن شعر ، سخت بگريست . و زن حسن نيز بگريستن او و بمحنتهائى كه از روزگار كشيده بود ، بگريست . حسن روى بزن خويش كرده ، اين دو بيت برخواند : خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقى * گر فلكشان بگذارد كه قرارى گيرند و اين بيت ديگر نيز بخواند : تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق * هردم آيد غمى از نو بمباركبادم زن حسن گفت : اى حبيب من ، ما را جز كشته شدن ، راه خلاصى نيست . و جز مرگ ، چيزى ما را از اين رنجها نرهاند . و ايشان درين سخن بودند كه گويندهء