مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

101

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و بيست و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن ، زن خود را ديد كه اين ابيات خوانده و به چپ و راست نظاره مىكند كه سبب يا ابتا گفتن فرزندان خود را بداند . چون كسى را نديد ، از كردار و گفتار فرزندان خود در عجب شد . و اما حسن چون آن حالت بديد و ابيات بشنيد ، چندان بگريست كه بى خود افتاد . چون به خود آمد ، بفرزندان خويش نزديك شده ، تاج از سر بگرفت . چون كودكان ، او را بديدند ، فرياد يا ابتا برآوردند . مادر ايشان چون ياد آوردن ايشان را از پدر بشنيد ، بگريست و با خود گفت : سبحان اللّه . سبب چيست كه در اين وقت ، كودكان ، پدر ياد كرده‌اند ؟ و از بهر چيست كه پدر را ندا ميدهند ؟ آنگاه بگريست و اين ابيات برخواند : نگارا وقت آن آمد كه دل با مهر پيوندى * كه ما را بيش ازين طاقت نمانده است آرزومندى غريب از خوى مطبوعت كه روى از بندگان پوشى * بديع از طبع موزونت كه در بر دوستان بندى مرا زين پيش در خلوت قناعت بود و جمعيت * تو در جمع آمدى ناگاه مجموعان پراكندى حسن را طاقت صبر نماند . تاج از سر گرفته ، در برابر زن بايستاد . چون زن ، او را بديد ، فريادى بلند برآورد كه همهء ساكنان قصر از آن فرياد مضطرب شدند . پس از آن بحسن گفت : چگونه بدين مكان آمدى ؟ در حال ، حسن بگريست . زن حسن گفت : اى حبيب من ، اين نه وقت گريستن است . ترا سوگند مىدهم بازگو كه بدين مكان چگونه آمدى ؟ برو و خويشتن پنهان دار تا كسى ترا نبيند و