مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
88
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
همسايگان بايد برد ؟ مگر خانهء ما تنگست و يا اينكه در نزد ما چيزى نيست ؟ ترا عيبست كه با من مشورت كنى . اگر خداى تعالى بخواهد ، چندان طعام و حلوا ترا دهم كه اگر گروهى را مهمان بياورى ، نيمهء طعامها و حلواها باقى بماند . و اگر من غايب باشم ، همه چيز از مادر بخواه كه هرچه خواهى ، حاضر آورد . اكنون برو و مهمان خود بياور . آنگاه سالم دست او را بوسيده ، برفت و در سر محلت بنشست . چون هنگام شام شد ، ايشان پديد گشتند . سالم ، ايشان را به خانه اندرآورد . چون جوذر ايشان را ديد ، مرحبا گفت و ايشان را بنشاند . ولى آنچه در غيب بود ، نمىدانست . آنگاه از مادر ، عشا طلبيد . مادرش از خرجين ، طعام بيرون ميآورد و جوذر پىدرپى ميگفت كه : فلان لون طعام بياور و فلان كباب بده . تا اينكه چهل لون خوردنى فروچيدند . چون طعام صرف شد ، سفره برچيدند و بحريان گمان ميكردند كه اين ضيافت از آن سالم است . پس چون سه پاس از شب بگذشت ، حلوا از بهر ايشان بياوردند و سالم ايستاده ، خدمت همىكرد و جوذر و سليم نشسته بودند . تا اينكه هنگام خواب رسيد ، بخفت . آنگاه ايشان برخاسته ، به يارى يكديگر بند بر دهان جوذر بنهادند و بازوان او را بسته ، از خانه بدرآوردند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هفدهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، جوذر را گرفته ، از قصر بيرون بردند . رئيس ، او را به خدمت بداشت . جوذر را كار باينجا رسيد . و اما برادران جوذر چون بامداد شد ، نزد مادر آمدند و به او گفتند : اى مادر ، ما بخواب بوديم كه جوذر با مهمانان رفته است . اى مادر ، برادر ما بغربت عادت كرده و بگشودن گنجها رغبت نموده و ما شنيديم كه او با مغربيان سخن ميگفت و ايشان به او ميگفتند كه : هنگام رفتن ، ترا با خود ميبريم كه گنجى بگشائيم . مادر جوذر بايشان گفت : مگر جوذر امشب با