مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
75
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون روز پنجم شد ، به شهر فاس و مكناس رسيدند و به شهر اندر شدند . و هركس با مغربى ملاقات ميكرد ، او را سلام داده ، دست او ميبوسيد . تا اينكه بدرى رسيده ، در بكوفت . چون در گشوده شد ، دخترى قمرمنظر پديد گشت . مغربى به او گفت : اى رحمت ، اى دخترك ، در بگشاى . دخترك پيش افتاد و جوذر را از ديدن او عقل برفت و با خود گفت : اين از دختران ملوك است . پس چون دخترك ، در قصر بگشود ، مغربى خرجين از پشت استر گرفته ، به او گفت : باز گرد . ناگاه زمين بشكافت و استر به زمين فرورفت و زمين به هوا در پيوست . جوذر بهراس اندر شد . مغربى گفت : اى جوذر ، هراس مكن و بقصر اندر شو . چون بقصر درآمدند ، جوذر از بسيارى فرشهاى فاخر و تحفهاى لايق و گوهرهاى گرانقيمت كه در آنجا ديد ، مدهوش گشت . آنگاه مغربى با دختر گفت : اى رحمت ، فلان بقچه پيش من آور . دخترك بقچه بياورد . مغربى ، حلهء را كه هزار دينار قيمت داشت ، از بقچه بدرآورد و با جوذر گفت : اين حله بپوش . جوذر ، حله را بپوشيد . مانند يكى از ملوك مغرب شد . پس از آن مغربى دست بخرجين برده ، گونهگونه خوردنيها در ظرف زرين بيرون آورد و در سفره فروچيد تا اينكه چهل لون طعام فروچيد و با جوذر گفت : بخور و بر ما مگير . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و سيزدهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، مغربى گفت : از هر طعام خواهى ، بخور و بر ما مگير . كه ما نميدانيم تو بكدام طعام مايلى و اگر طعام ديگر نيز ميخواهى ، بگو تا حاضر آوريم . جوذر گفت : يا سيدى ، به خدا سوگند كه من همهء طعامها دوست ميدارم و هيچچيز ناخوش ندارم . تو از من سؤال مكن و آنچه ترا بخاطر ميرسد ، حاضر آور . پس از آن جوذر بيست روز در نزد مغربى بسر برد . هرروز حله به دو پوشانيده ، خوردنيهاى گوناگون از خرجين بدر ميآورد و چيزى نميخريد و