مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

73

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خواهى ، با من بازگوى . جوذر گفت : نان و پنير همىخواهم . مغربى گفت : اى مسكين ، نان و پنير اكنون نه شايسته تست . خوردنى نيكو بخواه . جوذر گفت : اكنون در نزد من ، همه چيز نيكو و گواراست . مغربى گفت : اى جوذر مرغ بريان گشته ميخواهى ؟ جوذر گفت : آرى . مغربى گفت : برنج با شكر آميخته ميخواهى ؟ جوذر گفت : آرى . مغربى گفت : فلان‌گونه خوردنى ميخواهى ؟ تا بيست و چهار گونه خوردنى بشمرد . جوذر گفت : مگر اين ديوانه است ؟ اين همه خوردنى از كجا خواهد آورد كه در نزد او نه مطبخ و نه طباخ است و من هيچ‌چيز با او نمىبينم ؟ درحال ، مغربى دست بخرجين گذاشته ، ظرفى زرين كه دو مرغ بريان درو بود ، بدرآورد . دوباره دست به خرجين برده ، ظرفى زرين كه كباب در او بود ، بدرآورد . و پيوسته از خرجين ، ظرفى پس از ظرفى بيرون ميآورد تا بيست و چهار لون طعام را كه گفته بود ، بدرآورد جوذر از ديدن اين حالت مبهوت شد . مغربى گفت : اى مسكين ، بخور . جوذر گفت : اى خواجه ، مگر تو در اين خرجين ، مطبخ بنا نهادهء و طباخان در اينجا هستند ؟ مغربى از سخن او بخنديد و به او گفت : اين خرجين ، طلسم است و او را خادمى هست كه اگر يك ساعت هزارگونه طعام ازو بخواهى ، پديد آورد . پس از آن ، ايشان طعام خوردند و آنچه در ظرفها از خوردنى برجاى ماند ، مغربى آنها را دور ريخته ، ظرفها بخورجين بازگردانيد و دست بخرجين برده ، ابريقى بيرون آورد . آب ازو بخوردند و وضو گرفته ، نماز عصر بجا آوردند . و ابريق بخرجين بازگردانيد ، خرجين در پشت استر جاى داد و بر استرى سوار شده ، بجوذر گفت : سوار شو . آنگاه از جوذر پرسيد كه : ميدانى از مصر تا اين مكان چه مقدار مسافت طى كرده‌ايم ؟ جوذر گفت : لا و اللّه . نميدانم . مغربى گفت : يك ماهه راه بريده‌ايم . جوذر در عجب شد . مغربى گفت : اى جوذر ، عجب مدار و بدان كه اين استر از جنيان است . در هرروز ، يك ساله راه طى همىكند . و لكن من بپاس خاطر تو آهسته‌اش براندم . پس از آن روان شدند و تا هنگام شام همىرفتند . آنگاه فرود آمدند . از