مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
7
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
را در آستان بر زمين انداخت . ملك از حادثه باز پرسيده ، گفت : اى كنيز ، حال خواجه چونست ؟ مگر او تندرست نيست كه تو بدينسان خروشانى ؟ كنيز گفت : اى ملك ، خواجه ، مرا بخويشتن دعوت كرد . اجابتش نكردم . همىخواست كه مرا بكشد . من ازو بگريختم و ديگر بقصر بازنخواهم گشت و بسوى او نخواهم رفت . چون ملك اين سخن بشنيد ، خشمى بزرگ او را روى داد . وزيران در نزد خود حاضر آورده ، بكشتن ملكزاده بفرمود . آنگاه وزرا با يكديگر گفتند : ملك قصد كشتن پسر دارد . ولى اين پسر در نزد او عزيز است و پس از نوميدى بسيار ازين پسر شادمان گشته . اگر او را بكشد ، پشيمان شود و شما را ملامت كند و با شما گويد تدبيرى نكرديد و مرا از كشتن او باز نداشتيد . پس ايشان يكدله گشتند كه تدبيرى كرده ، ملك را از كشتن پسر باز دارند . و در آن هنگام ، وزير ، نخستين گفت : من امروز شر ملك از شما باز دارم . درحال ، برخاسته ، بسوى ملك روان شد . چون در آستان ملك جاى گرفت ، اجازت سخن گفتن خواست . ملك ، او را جواز داد . وزير گفت : اى ملك ، اگر ترا هزار پسر باشد ، نبايد يكى از ايشان بسخن كنيزكى بكشى و ندانى كه او راست ميگويد يا دروغ . و شايد كه او را نيرنگى از براى پسر تو درنظر است . ملك گفت : اى وزير ، آيا از مكر زنان و نيرنگ آنان چيزى شنيدهاى ؟ گفت : آرى اى ملك ، شنيدهام كه : چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و هفتاد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، وزير گفت : اى ملك ، بدان كه كيد زنان ، بزرگ و مكرشان بسيار است و شتاب كردن در كار ، ندامت آورد . ملك چون چنين شنيد ، از كشتن پسر بازگشت . چون روز دوم شد ، كنيزك بنزد ملك درآمد و طرف بساط ملك را ببوسيده ، گفت : اى ملك ، حق من چگونه ضايع گذاشتى و چرا نخست حكمى دادى ، پس از آن ، وزير ، ترا از آن حكم بازداشت ؟