مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
55
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پهلوى ايشان بتفرج بنشست . ايشان او را ببازى بخواندند . او نيز مسئلت ايشان پذيرفته ، با ايشان ببازى مشغول شد . برو غلبه كردند و به او گفتند : يكى از دو كار كن : يا دريا را بنوش و يا از همه مال خويشتن بيرون شو . بازرگان يك روز مهلت خواسته ، برخاست و محزون و اندوهناك ، سر اندر گريبان فكرت هميرفت كه با عجوز ملاقات كرد . عجوز چون اندوه و فكرت او بديد ، به او گفت : گمان دارم مردمان اين شهر ، ترا فريب دادهاند و به تو چيره گشتهاند . كه ترا اندوهناك همىبينم . بازرگان ، تمامت ماجراى خويش بعجوز بيان كرد . عجوز به او گفت : كيست كه صندل از تو بدينسان برده ؟ كه در شهر ما صندل ، رطلى بده دينار است . و لكن من ترا چيزى بياموزم و اميدوارم كه خلاص تو در آن باشد . و آن اينست كه بفلان خانه رو كه در آنجا شيخى است نابينا و او سالخورده و داناست و شناسايى تمام بكارها دارد . و مردمان در نزد او حاضر گشته ، كارهاى خويشتن از او سؤال كنند . او هر كس را به چيزى كه صلاح او در آن باشد ، اشارت كند . از آنكه او همهء فنون مكر و خديعت را نيك داند . و او سر عيارانست . هر شب عياران در نزد او جمع آيند . تو بدان مكان رفته ، خود را از خصمان خود پوشيده دار ، چنان كه ترا نبينند و تو آواز ايشان بشنوى . كه چون پير نابينا صلاح از فساد بنمايد و غالب و مغلوب را بگويد ، شايد تو از او سخنى بشنوى كه ترا از خصمان تو خلاص كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، بازرگان از نزد عجوز بازگشته ، بدان مكان كه عجوز گفته بود ، روان شد . و در آنجا بشيخ نابينا نزديكتر نشسته ، خود را پوشيده داشت . و ساعتى نرفته بود كه جماعتى نزد شيخ آمده ، او را سلام دادند و در پهلوى او بنشستند . بازرگان بديشان نظر كرده ، چهار تن خصمهاى خود را در