مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

53

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نه از آن كنيز بود و نه از آن جماعت . بلكه روزى ايشان نمانده و روزشان بسر رسيده بود و تقدير چنين بوده است كه مرگشان بدين سبب باشد . چون حاضران پاسخ او را بشنيدند ، بسيار تعجب كردند و بدعاى ملكزاده زبان بگشودند و به او گفتند : اى ملكزاده ، جوابى گفتى كه كس نتواند گفت . امروز تو بدانش از همه كس برترى . ملكزاده چون اين بشنيد ، بايشان گفت : من داناتر نيستم . شيخ نابينا و كودك پنج ساله از من داناترند . حاضران گفتند : حكايت ايشان بازگوى . ملكزاده گفت : حكايت شنيده‌ام كه : بازرگانى خداوند مال بشهرها سفر ميكرد . روزى بشهرى سفر كرده ، از كسانى كه بر آن شهر آگاهى داشتند ، پرسيد كه : كدام متاع در آن شهر سود بسيار دارد ؟ گفتند : چوب صندل از همه بضاعتها گرانبهاتر است . بازرگان ، تمامت مال را چوب صندل خريده ، به آن شهر سفر كرد و هنگام غروب بدان شهر رسيد . عجوزى را ديد كه گوسپندان چند هميبرد . عجوز را چون به آن بازرگان نظر افتاد ، به او گفت : اى مرد ، تو كيستى ؟ گفت : مردىام غريب و بازرگان . عجوز گفت : اى مرد ، از مردمان اين شهر برحذر باش كه مكار و دزد هستند و غريبان بفريبند و مال ايشان بخورند . مرا بغريبى تو رحمت آمده ، پندى گفتمت ، و السلام . پس چون بامداد شد ، مردى از اهل شهر ، بازرگان را ملاقات كرده ، سلامش داد و به او گفت : يا سيدى ، از كجا آمدهء ؟ بازرگان گفت : از فلان شهر آمده‌ام . پرسيد : چه آوردهء ؟ گفت : چوب صندل آورده‌ام . كه شنيده‌ام او در اين شهر ، قيمتى گران دارد . آن مرد گفت : هركس اين را به تو گفته ، خطا كرده است . كه در اين شهر ، او را بجاى هيزم به كار برند . چون بازرگان سخن آن مرد شنيد ،