مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
48
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بدان سبب دختر ، او را ميشناخت . به او گفت : اى مادر ، چه حاجت دارى ؟ اگر با مادر من كار دارى ، ساعتى پيش ازين بخانهء خود رفته . گفت : اى دختر ، ميدانم كه مادرت اينجا نيست و من اكنون در نزد او بودم . و بدينجا نيامدم مگر از بيم اينكه وقت نماز فوت شود . همىخواهم كه در نزد تو دست نماز بگيرم . از آنكه ميدانم تو نظيفى و منزلت پاك است . پس دخترك ، او را جواز دخول داد . عجوز به خانه اندر شد و او را سلام داده ، دعايش گفت . پس از آن ابريق برداشته ، بآبخانه رفت و وضو گرفته ، به نماز ايستاد . آنگاه بدخترك گفت : اى دختر ، گمان من اين است كه اين مكان ، خوب نباشد و خادمانى كه پاك از ناپاك نشناسند ، پاى بدين مكان نهاده باشند . بدين سبب ، من نماز خود را شكستم و همىخواهم كه جائى ديگر به من بنمائى كه در آنجا نماز گزارم . دخترك دست او را گرفته ، به روى سجادهء شوهر برد و در آنجا بداشت . عجوز به نماز برخاسته ، بقيام و قعود و ركوع و سجود بپرداخت . در آن هنگام دخترك را غافل كرده ، همان مقنعه را در زير متكا بگذاشت و نماز بانجام رسانيده ، دخترك را دعا گفت و از نزد او بيرون آمد . چون هنگام شام شد ، بازرگان از بازار بيامد و خوردنى خورده ، دست بشست و تكيه بر و ساده كرده ، بنشست . آنگاه گوشهء مقنعه را گرفته ، بيرون آورد و مقنعه را بشناخت و بدخترك گمان بد برده ، او را ندا در داد و به او گفت : اين مقنعه از كجاست ؟ دخترك سوگندها ياد كرد . ليك بازرگان كه دختر را دروغگو پنداشته بود ، به روى خود نياورد . و آن دختر ، مخطيه نام داشت . او را آواز داده ، گفت : شنيدم كه مادرت از درد دل رنجور گشته و همه زنان در نزد او جمع آمدهاند و برو گريه ميكنند . تو نيز اكنون نزد مادر شو . دختر درحال برخاسته ، بسوى مادر رفت . او را تندرست يافت . ساعتى نرفته بود كه حمالان بيامدند و چيزهاى دخترك را از خانهء شوهر بياوردند . چون مادر دخترك اين بديد ، گفت : اى دختر ، ميانهء تو و شوهر چه روى داده ؟ دختر ، ماجرى از او پوشيده داشت . آنگاه مادرش بگريست و بر