مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
459
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دگرباره بديدم . بدان كه من برادر تو ، سيف الملوك بن ملك عاصمم . چون ساعد سخن برادر شنيد ، او را بشناخت و يكديگر را در آغوش گرفته ، بگريستند . حاضران از كار ايشان شگفت ماندند . پس از آن ، سيف الملوك فرمود كه ساعد را بگرمابه برند . خادمان چنان كردند . چون از گرمابه بيرون آمد ، جامههاى ديبا بر وى بپوشانيدند . و او را بمجلس سيف الملوك بازآوردند . سيف الملوك او را با خود بر تخت بنشانيد . تاج الملوك چون واقعه بدانست ، از جمع سيف الملوك و برادر او ساعد فرحناك شد و در نزد ايشان حاضر گشته ، هر سه تن بحديث بنشستند . پس از آن ساعد گفت : اى برادر ، چون كشتى من غرق شد ، مملوكان همگى هلاك گشتند و من با چند تن از مملوكان بر روى تخته آمديم و مدت يك ماه موجها ما را با آن تخته همىبرد تا اينكه باد ، ما را بجزيرهاى انداخت و بر آن جزيره شديم و از ميوههاى آن جزيره همىخورديم كه ناگاه قومى مانند عفريتان بر ما جمع آمدند و بدوشهاى ما سوار شدند و با ما گفتند : شما خران ما هستيد . ما را به اين سوى و آن سوى بريد . من با آنكه بدوش من سوار بود ، گفتم : تو كيستى و از بهرچه سوار من شدى ؟ او چون اين سخن از من بشنيد ، پاى بر حلقوم من سخت فروپيچيد ، چنانچه از هلاكم چيزى نماند و پاى ديگر مانند تازيانه بر پشت من زد . مرا گمان اين شد كه شمشير بر پشت من زدند . درحال ، من بر رو افتادم و از بسيارى گرسنگى و تشنگى ، مرا قوتى نمانده بود . چون بيفتادم ، دانست كه من گرسنهام . درحال ، دست مرا بگرفت و بسوى درختى پربار بياورد و به من گفت : از ميوهء اين درخت بخور و سير شو . من از آن درخت ، به قدر كفايت بخوردم و برخاسته ، بىاختيار برفتم . اندكى نرفته بودم كه آن شخص بازآمد و بدوش من سوار شد . ساعتى ميرفتم و ساعتى ميدويدم . و او مىخنديد و مىگفت : در تمامت عمر ، چون تو خرى نديدم . اتفاقا روزى از روزها پارهاى بنگ كه به همراه داشتيم ، در خوراك ايشان كرديم . چون سستى بر ايشان چيره شد ، دست ايشان گرفته ، بكشيديم و در يك جا جمع آورديم و از درختان انگور ،