مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
457
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
داد . ناخدا نزد ملك درآمد و زمين ببوسيد و به او گفت : اى ملك ، بشارت باد ترا كه دختر برادرت ، دولتخاتون بسلامت بدين شهر رسيده و جوانى چون قمر با اوست . چون ملك ، خبر دختر برادر را بشنيد ، فرحناك گشت و خلعت گرانقيمت بناخدا بداد و بآراستن شهر بفرمود . آنگاه او را با سيف الملوك حاضر آورد و سلامت ايشان را تهنيت گفت . پس از آن رسولى بسوى برادر فرستاد تا او را از آمدن دختر آگاه كند . چون رسول نزد پدر دولتخاتون برسيد ، ساز برگ سفر ديده ، لشگريان جمع آورد و بملاقات دولتخاتون از شهر بدرآمد و همىرفت تا به شهر برادر برسيد . و از ديدار دختر خود ، دولتخاتون فرحناك شد و هفتهاى در شهر برادر بسر برد . پس از آن دختر خود را با سيف الملوك برداشته ، بازگشت و به شهر سرانديب برسيد و دختر با مادر خود يك جا جمع آمد . بسلامت يكديگر فرحناك شدند و شاديها كردند . و اما تاج الملوك ، پدر دولتخاتون ، سيف الملوك را گرامى داشت و به او گفت : تو با من و با دختر من نيكوئيهاى بسيار كردهاى و من نميتوانم كه نيكوئيهاى ترا پاداش دهم . و لكن از تو ميخواهم كه در جاى من بر تخت بنشينى و در مملكت هند حكمرانى كنى . كه من تخت و مملكت به تو بخشيدم و خزانه و خدم به تو دادم . سيف الملوك ، پيشگاه ملك بوسه داده و به او گفت : اى ملك زمان ، آنچه به من هديت كردى ، من او را قبول كردم و باز بر تو هديت نمودم . و اى ملك ، من سلطنت نميخواهم و آرزوى من اينست كه خداى تعالى مرا به مقصود برساند . ملك گفت : اى سيف الملوك ، اين خزانهء منست و در دست تو . هرچه بخواهى ازو بگير و با من مشورت مكن . سيف الملوك گفت : اعز اللّه الملك ، مرا از ملك و مال ، حظى نيست تا بمراد خويش برسم . و لكن اكنون غرض من اينست كه درين شهر تفرج كنم و كوچه و بازار او ببينم . تاج الملوك فرمود كه از بهر او اسبى از بهترين خيل حاضر آورند . درحال ، اسبى از بهترين خيل با زين و لگام حاضر آوردند .