مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
45
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
هميرفتند تا به شهر بغداد برسيدند . بازرگانزاده ببازار درآمد كه خانه كرايه كند . در راه گذر ، خانهء ديد بزرگ و نيكو كه زمين او را گونهگونه رخام گسترده و سقفهاى غرفها را بلاجورد و آب زر نقش كردهاند . از دربانان ، مقدار اجرت خانه بازپرسيد . گفتند : اجرت خانه در هر ماهى ده دينار است . بازرگانزاده گفت : راست هميگوئيد يا مرا استهزا ميكنيد ؟ گفتند : به خدا سوگند جز براستى سخن نگفتيم . و لكن هركسى كه در اين خانه منزل كند ، يك هفته يا دو هفته بيشتر نخواهد كشيد . آن پسر ، سبب را جويان گشت . دربانان گفتند : اى پسر ، هركه در اين خانه نشيند ، يا بيمار شود يا بميرد . اين خانه در نزد همه كس به اين صفت معروف است و بدين سبب ، هيچكس بنشستن اين مكان اقدام نمىكند و اينست كه اجرت او بدين مقدار گشته . چون پسر اين مقالت بشنيد ، او را غايت شگفت روى داد و به او گفت : همانا در اين خانه چيزى هست كه سبب بيمارى و مرگ ميگردد . آنگاه از شر شياطين و جنيان بخداى تعالى پناه برده ، بيم از دل بيك سو كرد و در آن خانه ساكن گشت و ببيع و شرى بنشست . چند روز برفت . او را رنجى و بيمارى روى نداد و از آن علامات كه دربانان گفته بودند ، اثرى پديد نشد . تا اينكه روزى بدر خانه نشسته بودند كه عجوزى بر او بگذشت كه تسبيح و تقديس همىكرد و سنگ از سر راه مسلمانان بيك سو مىانداخت . چون پسر را بر در آن خانه نشسته ديد ، تعجب كرد و خيرهخيره برو نظر كرد . آن پسر گفت : اى مادر ، مرا ميشناسى و يا اينكه مرا به كسى مانند و شبيه كردى ؟ عجوز چون سخن او بشنيد ، بسوى او رفته ، سلامش داد و به او گفت : اى فرزند ، چند وقتست كه در اين خانه نشستهء ؟ گفت : مدتيست . عجوز گفت : اى فرزند ، نه ترا ميشناسم و نه كسى را مانند هستى . و لكن مرا از اين عجب آمد كه جز تو هركس در اين خانه نشست ، يا بمرد و يا رنجور بدرآمد . اى فرزند ، مگر تو بفراز قصر نرفته و از منظرهء كه در آنجاست ، نظر نكردهء ؟ عجوز ، اين بگفت و از پى كار خود برفت . چون عجوز از آنجا دور گشت ، بازرگانزاده بفكرت فرورفت و با خود