مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

446

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دختر ، منزلتى بزرگ پديد مىگشت . از قضا دختر ملك چون سيف الملوك را بديد ، حسن و جمال او را خوش داشت و به او تلطف و مهربانى ميكرد تا اينكه روزى از روزها با سيف الملوك خلوت كرد و طالب همسرى او شد و عجز و لابه كرد . سيف الملوك دعوت او را اجابت نكرد . دختر ملك بدين سبب در خشم شد و ايشان را بخدمت‌گزارى بفرمود و گفت كه آب و هيمه از براى مطبخ او بياورند . چهار سال نيز بدين منوال بسربردند . سيف الملوك از اين حالت بجان رسيد و كسى را از بهر شفاعت نزد ملكه فرستاد . ملكه ، سيف الملوك را بخواست و به او گفت : اگر تو سخن من بپذيرى و با من ازدواج كنى ، ترا از اين ورطه آزاد كنم كه ببلاد خويش روى . و پيوسته ملكه تضرع و لابه ميكرد . سيف الملوك دعوت او نميپذيرفت . ملكه خشمناك گشته ، ازو اعراض كرد . و سيف الملوك و مملوكان او در جزيره به همان حالت بودند . دختر ملك از ايشان آسوده‌خاطر بود و يقين ميداشت كه ايشان را از آن جزيره ، خلاصى محالست . و ايشان دو روز و سه روز از ملكه غايب ميگشتند و از بهر جمع آوردن هيزم به اطراف جزيره ميرفتند و از آنجا هيزم بمطبخ ملكه ميآوردند . تا اينكه پنج سال بدين منوال بگذشت . اتفاقا روزى از روزها سيف الملوك با مملوكان در كنار دريا نشسته ، در سرگذشت خويشتن حديث ميگفتند . آنگاه سيف الملوك را از پدر و مادر و برادر خود ، ساعد ياد آمده ، بگريست . و مملوكان نيز بگريستند . پس از آن مملوكان گفتند : اى ملك زمان ، تا كى گريان شويم ؟ كه گريه ، ما را سودى نخواهد بخشيد و اين كارها بقلم تقدير بر جبين ما نوشته بوده‌اند و ما را جز صبر ، چاره‌اى نيست . سيف الملوك گفت : اى برادران ، در خلاصى خويشتن چه حيلت كنيم ؟ مملوكان گفتند : اى ملك ، ما را بخلاصى راهى نيست . مگر اينكه خداى تعالى از فضل خود ، ما را برهاند . سيف الملوك گفت : مرا بخاطر ميرسد كه بگريزيم . شايد از اين رنج ، راحت يابيم . مملوكان گفتند : اى ملك ، ازين جزيره بكجا توان گريخت ؟ كه همه غولانند و گوشت آدميان خورند و بهر سو كه رويم ،