مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

442

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سيف الملوك گفت : از تو همىخواهم كه سياحان و بازرگانان حاضر آورى و از ايشان خداوند اين صورت بازپرسى . شايد كسى مرا ازو خبر دهد . ملك ، تمامت سياحان و بازرگانان حاضر آورد . ملك سيف الملوك ، شهر بابل و بستان ارم را از ايشان بازپرسيد . مسئلت او را كسى جواب نگفت . سيف الملوك در كار خود حيران ماند . پس از آن يكى از رؤساى ناخدايان گفت : اى ملك ، اگر تو آن شهر و آن باغ همىخواهى ، بايدت بجزاير بلاد هند شد . درحال ، سيف الملوك به سفر بسيجيد و آب و توشه در كشتىها بنهاد . فغفور شاه را وداع كرده ، در كشتى بنشستند . و مدت چهار ماه بادهاى موافق بر ايشان ميوزيد و ايشان همىرفتند . كه روزى از روزها بادى سخت بر ايشان بوزيد و از هر سوى ، كوه‌كوه موج برخاست و بارش باريدن گرفت و دريا از بسيارى بادها دگرگون گشته ، كشتيها به يكديگر برآمدند و همگى بشكستند و زورقهاى خرد نيز درهم شكسته ، ساكنان كشتيها همگى غرق شدند ، مگر سيف الملوك با جماعتى از مملوكان خود در زورقى بسلامت جان بردند . آنگاه باد فرونشست و آفتاب برآمد . سيف الملوك چشم گشوده ، از كشتىها و لشگريان چيزى برجا نيافت و بجز آب و آسمان چيزى نميديد . با مملوكان گفت : كشتيها را چه شد و برادرم ساعد كجاست ؟ گفتند : اى ملك ، از كشتىها و زورقها و ساكنان آنها كس نمانده . همگى غرق شده و طعمهء ماهيان گشته‌اند . سيف الملوك فريادى برآورده ، طپانچه بر سر و روى خود زد و خواست كه خود را به دريا درافكند . مملوكان منع كردند و گفتند : اى ملك ، اين كار ، ترا سودى نبخشد و اين كارها تو بخويشتن كرده‌اى . اگر تو سخن پدر شنيده بودى ، بر تو اين ماجراها نميرفت . و لكن اينها به حكم تقدير است . تغيير تقدير نيست تدبير . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .