مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

441

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ملك چون حالت پسر را بديد ، بحيلتى راه نبرد ، جز اينكه او را جواز سفر دهد . آنگاه چهل كشتى و بيست هزار مملوك از براى او مهيا كرد و مالها و خزينه‌ها و آلات حرب بداد و به او گفت : اى فرزند ، ترا به خدا سپردم كه در نزد او وديعتها را زيان نرسد . سيف الملوك ، پدر را وداع كرده ، روان گشت و هميرفتند تا به شهر چين برسيدند . چون مردمان چين شنيدند كه چهل كشتى پر از مردمان و آلات حرب بدانجا رسيده‌اند ، گمان كردند كه ايشان دشمنانند و قصد جنگ دارند . دروازه‌هاى شهر فروبستند و منجنيقها مهيا كردند . چون سيف الملوك اين بدانست ، دو مملوك از خاصان خود بسوى ملك چين فرستاد و بايشان گفت كه : با ملك بگوئيد كه اين سيف الملوك پسر ملك عاصم است و به شهر شما از بهر تفرج آمده . قصد جنگ و خصومت ندارد . اگر را بمهمانى قبول كنيد ، در شهر شما فرود آيد . و گرنه راه خويش پيش‌گرفته ، بازگردد . مملوكان به شهر رسيده ، گفتند كه : ما رسولان ملك سيف الملوكيم . دروازه از بهر ايشان بگشودند و ايشان را در نزد ملك حاضر آوردند . آن ملك ، فغفور شاه نام داشت و ميانه او و ملك عاصم ، شناسايى تمام بود . چون ملك از آمدن سيف الملوك آگاه شد ، رسولان را خلعت داده ، بگشودن دروازه بفرمود و ضيافت‌ها مهيا كرد و خود با خاصان بديدار سيف الملوك بشتافت . چون با يكديگر ملاقات كردند ، سيف الملوك را در آغوش كشيد و به او گفت : من از مملوكان پدر توام و شهر من از آن تست . ملك سيف الملوك با وزير خود ، ساعد و خاصان دولت سوار گشته ، به شهر درآمدند . در شهر ، طبل‌هاى بشارت بكوفتند و تا چهل روز از بهر ايشان بزم ضيافت فروچيدند . پس از آن ملك چين گفت : اى پسر برادر من ، بازگو كه از بهر چه حاجت بدين شهر آمده و ترا مقصود چيست تا در پديد آوردن آن بكوشيم ؟ سيف الملوك گفت : اى ملك ، حديث من عجيب است . كه من به صورت بديع الجمال عاشق گشته‌ام . ملك چين چون اين بشنيد ، بگريست و دلش بر وى بسوخت و به او گفت : اى سيف الملوك ، اكنون چه مىخواهى ؟