مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

435

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

است ، بفرست و بزرگان شهر را امر كن كه در فلان ماه در ميدان فيل حاضر آيند . وزير درحال ، كتابها نوشته ، بهر سوى بفرستاد و مردمان شهرها را فرمود كه خرد و بزرگ در آن روز حاضر آيند . چون زمان ميعاد نزديك شد ، خادمان را فرمودند كه خيمه‌ها در ميان ميدان برپا كنند و ميدان را چنانچه شايد ، بيارايند و تخت بزرگ ملك را كه هر سال بروز عيد بر آن تخت مىنشست ، در آنجا نصب كنند . خادمان ، فرمان بجاآوردند . حاجبان و اميران و بزرگان دولت صف بركشيدند . ملك بيرون آمده ، منادى را فرمود كه بمردم ندا دردهد . كه در ميدان حاضر آيند . منادى ، ندا درداد . خرد و بزرگ آن شهر و شهرهاى ديگر در خدمت ملك حاضر گشته ، هركسى در مقام خويشتن جاى گرفت . ملك فرمود سفره‌ها بگستردند و خوردنيها حاضر آوردند . حاضران ، خوردنى خورده ، ملك را دعا كردند . آنگاه ملك بآواز بلند فرمود كه : هركس مرا دوست دارد ، از جاى خود برنخيزد تا سخن من بنيوشد . همه‌كس در جاى خويشتن قرار گرفته بودند كه ملك برپاى خاست و گفت : اى اميران و وزيران و بزرگان دولت و اى حاضران ، آيا ميدانيد كه اين مملكت از پدران من بميراث مانده ؟ همگى گفتند : آرى . اى ملك ، مملكت از پدران تو مانده . ملك بايشان گفت : من و شما همگى پرستش آتش ميكرديم . خداى تعالى ايمان را روزى ما گردانيد و ما را از تاريكى ضلالت بروشنى هدايت برسانيد . بدانيد كه من اكنون مردىام سالخورده و همىخواهم كه در گوشه‌اى پرستش پروردگار كنم و از گناهان گذشته ، طلب بخشايش نمايم . و پسر من سيف الملوك را ميدانيد كه جوانى است فصيح و مليح و كاردان و خردمند و عادل . همىخواهم كه مملكت به دو سپارم و او را در جاى خود بشما پادشاه كنم كه در ميان شما به عدالت حكمرانى كند . شما در اين راى چه ميگوئيد ؟ همه حاضران برپاى خاسته ، پيشگاه ملك را بوسه داده ، گفتند : اى ملك ، اگر تو غلامكى را بما بگمارى و سلطنت به دو سپارى ، ما او را اطاعت كنيم و فرمان ترا ببريم . كجا مانده پسر تو سيف الملوك كه ما او را در سر چشم