مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

434

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بزرگان دولت را حاضر آورده ، گفت : هركس مرا دوست دارد ، به اين خادم انعام كند . امرا و بزرگان دولت ، مال‌ها و گوهرها و اسبان و استران و املاك و عقار بخادم بدادند . در آن هنگام ، وزير بنزد ملك آمد و گفت : اى ملك ، من الحال در خانه نشسته ، در آبستنى زن خود بفكرت اندر بودم و با خود ميگفتم كاش ميدانستم كه زن من آبستن است يا نه . ناگاه خادم درآمد و مرا بآبستنى زن خود بشارت داد . من نيز آنچه دربر داشتم ، با هزار دينار زر بخادم مژدگانى دادم و او را بزرگ خادمان كردم . ملك عاصم گفت : اى وزير ، خداى تعالى از بركت دين قويم ، نعمت خود بر ما تمام كرد و ما را از تاريكى بروشنائى درآورد . اى وزير ، الحال برو و بند از زندانيان بردار و وام خداوندان و امرا ادا كن و سه سال خراج از رعيت بردار و در خارج شهر ، مطبخى بنا كن و طباخان را بفرما كه شب و روز همه‌گونه طعام طبخ كنند و هركه در اين شهر باشد و يا از شهرهاى دور آيد ، از آن طعام بخورند و بمنزل‌هاى خويشتن ببرند و شهر را تا هفت روز بيارايند . وزير درحال ، بدرآمده ، آن‌چه پادشاه امر فرموده بود ، چنان كرد . و به همين ترتيب پيوسته در عيش‌ونوش همىگزاردند تا اينكه وقت زادن زن ملك برسيد . پسرى زاد مانند قمر . او را سيف الملوك نام نهادند . زن وزير نيز پسرى مشترى طلعت بزاد . او را ساعد نام نهادند . و ايشان را بتربيتهاى نيكو پرورش دادند تا اينكه سال عمر ايشان به بيست رسيد . آنگاه ملك ، وزير خود ، فارس را در خلوت بخواست و گفت : اى وزير ، من قصد كارى كرده‌ام و همىخواهم كه با تو مشورت كنم . وزير گفت : راى ملك مباركست . ملك عاصم گفت : اى وزير ، مرا پايان عمر است . ميخواهم در گوشهء عزلت بپرستش پروردگار بنشينم و سلطنت به فرزند خود سيف الملوك سپارم كه او را آغاز جوانى است . وزير گفت : اى ملك ، اين راى ، رائيست صواب . اگر تو چنين كارى كنى ، من نيز پسر خود ، ساعد را وزير او گردانم كه او خداوند معرفت و تدبير است . پس از آن ملك عاصم بوزير گفت : كتابها نوشته ، باقاليم و بلادى كه در حكم