مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

433

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آن بگرمابه شو و از آن پس بنزد من آى . وزير ، زمين بوسيده و بازگشت و راحت يافته . پس بنزد ملك آمد و آنچه در ميان او و سليمان عليه السلام گذشته بود ، بملك حديث كرد . آنگاه ملك با وزير ، تير و كمان برداشته ، بدرختى كه سليمان عليه السلام گفته بود ، فراز رفتند و در آنجا خاموش بنشستند . هنگام پسين فرود آمده ، دو اژدها در پاى درخت بديدند كه طوقهاى زرين در گردن داشتند . ملك آنها را دوست داشت و گفت : اى وزير ، اين دو اژدها طوقهاى زرين دارند . بگذار اينها را بگيرم و در قفسى گذاشته ، بر اينها تفرج كنيم . وزير جواب داد : خداى تعالى اينها را از بهر منفعت آفريده . يكى را تو با تير بزن و يكى را من همىزنم . پس هردو تير در كمان كرده ، آنها را بزدند و از طرف سر و دم آنها يك وجب بريده ، باقى را در خانهء ملك بطباخ داده ، گفتند : اين گوشت را نيكو بپز و در فلان وقت بنزد ما بياور و دير مكن . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و شصت و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، طباخ ، گوشتها گرفته ، بمطبخ برد و آنها را نيكو پخته ، در همان وقت در دو ظرف گذاشته ، نزد ايشان بازآورد . ملك و وزير ، هر يك ظرفى را با زنان خويش بخوردند . از قدرت پروردگار ، زنانشان آبستن شدند . ملك را تا سه ماه ، خاطر مشوش بود و با خود مىگفت : كاش ميدانستم كه اين كار صحيح است يا نه ؟ پس از آن روزى از روزها زن ملك نشسته بود كه جنين اندر شكمش بجنبش آمده ، دانست كه آبستن است . خادمى را بخواست و به او گفت : بنزد ملك شو و او را بشارت گو كه آبستنى خاتون آشكار گشت . خادم بسرعت بيرون آمده ، شادان نزد ملك شد . ديد كه ملك تنها سر اندر گريبان فكرت نشسته . پيش رفته ، زمين ببوسيد و او را از آبستنى خاتون آگاه كرد . ملك از شدت فرحناكى برخاسته ، سر و دست خادم ببوسيد و او را خلعتى بزرگ داد و