مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
432
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
راست و درستست . و لكن اى پيغمبر خدا ، وقتى كه من با ملك درين قضيت سخن ميگفتم ، كس در نزد ما نبود و از خبر ما كسى آگاه نشد . نميدانم اين خبرها به تو كه گفته ؟ سليمان عليه السلام گفت كه : پروردگار من كه رازهاى پوشيده داند ، مرا خبر داده . درحال ، وزير با همراهان خود مسلمان شدند . پس از آن سليمان گفت : اى وزير ، با تو از نزد ملك بسوى من هديتهائى هست . وزير جواب داد : آرى يا نبى اللّه . سليمان عليه السلم گفت : تمامت هديت ترا قبول كردم . و لكن آنها را به تو بخشيدم . تو اكنون در منزل خويشتن راحت ياب . چون فردا شود ، انشاء اللّه تعالى ترا حاجت روا گردد . وزير بسوى منزل بازگشت . روز ديگر ببارگاه شد . سليمان عليه السلام گفت : اى وزير ، چون نزد ملك عاصم بن صفوان رسى ، هردو بفراز فلان درخت شويد و در آنجا خاموش بنشينيد . چون هنگام نماز رسد و گرمى هوا كمتر شود ، از فراز درخت به زير آئيد و در آن مكان نظر كنيد ، در آنجا دو اژدها خواهيد يافت كه يكى را سر چون بوزينه ، و ديگرى را سر چون سر عفريتان است . آن دو اژدها را با تير بزنيد و از طرف سر آنها يك وجب بريده ، دور بيندازيد و از طرف دمهاى آنها نيز بدينسان كنيد . آنگاه گوشتهاى آنها را طبخ كرده ، با زنان خويشتن بخوريد و در همان شب ، باذن پروردگار ، زنان شما آبستن گردند و اولاد نرينه بزايند . پس از آن سليمان عليه السلام ، انگشترى و شمشيرى و بقچهاى كه در آن دو قباى مكلل بود ، حاضر آورد و گفت : اى وزير ، چون پسران شما بزرگ شوند ، هر يكى ازين قباها بيكى از ايشان بپوشانيد . و اكنون بايد سفر كنى كه ملك را چشم در راه انتظار تو باز است . درحال ، وزير ، سليمان عليه السلام را وداع كرده ، بيرون آمد و شادان و خرم بسرعت همىرفت تا بنزديك مصر رسيد . بعضى از خادمان را بآگاهى ملك عاصم بفرستاد . ملك عاصم چون آمدن وزير و برآمدن حاجت او را شنيد ، فرحناك گشت و بملاقات او بيرون آمد . وزير را تا چشم بر ملك افتاد ، پياده گشته و زمين ببوسيد و بشارتش گفته ، ايمان برو عرضه داشت . درحال ، ملك مسلمان شد و بوزير گفت : بخانهء خويش رو و امشب راحت ياب . پس از