مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
429
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آفاق بود و شهرهاى بسيار و لشگريان انبوه داشت . و او را وزيرى بود فارس بن صالحنام . و پادشاه و وزير با همهء اهل بلادش به آتش و آفتاب پرستش ميكردند . و ملك را سال عمر بسيار و از پيرى ، نزار گشته بود . صد و هشتاد سال داشت ولى پسرى يا دخترى نداشت . و بدين سبب شبانروز محزون و اندوهناك همىزيست . اتفاقا روزى از روزها بر تخت مملكت بنشسته و امرا و وزرا و بزرگان دولت به عادت معهود ، هر يكى در مقام خويش ايستاده بودند و هر يكى را با يك پسر يا دو پسر در بارگاه بود . ملك بر ايشان رشك برده ، با خود ميگفت : هر كس از فرزندى شاد و خرسند است مگر من كه فرزندى ندارم . فردا است كه بميرم و ملك و تخت به بيگانگان گذارم و مرا نام هرگز در دنيا نبرند . پس از آن ملك را ازين فكرت ، ملالت و اندوه روى داده ، بگريست ، و از تخت به زير آمد . چون وزير ، كردار پادشاه بديد ، بانگ بباريافتگان زد و ايشان را بازگشتن فرمود . حاضران بازگشتند و در نزد ملك ، جز وزير ، كس نماند . آنگاه زمين بوسيده ، گفت : اى ملك زمان ، سبب گريستنت چيست ؟ ملك سخن نگفت و سر بر نكرد . وزير دوباره زمين بوسيده ، گفت : اى ملك زمان ، من ترا بجاى فرزند و غلامم . مرا از سبب گريستنت آگاه كن . ملك سر بر نكرد و سخن نگفت و همىگريست . وزير گفت : اى ملك ، اگر سبب اين حالت نگوئى ، خويشتن را در برابرت بكشم تا ترا اندوهناك نبينم . ملك عاصم سر برداشته ، سرشك از رخ پاك كرد و گفت : اى وزير ، مرا باندوه و حزن خود بگذار . وزير گفت : اى ملك ، سبب حزن به من بازگوى . شايد كه سبب گشايش كار تو من باشم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و پنجاه و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك گفت : اى وزير ، گريستن من نه از بهر مال