مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

425

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ميخواهم كه حكايتى عجيب و حديثى غريب با من بگوئى كه من هرگز او را نشنيده باشم . كه اگر آن حكايت ، مرا پسند افتد ، ترا شهرها و قلعه‌ها ببخشم و ترا به خود نزديك كنم و بزرگ وزيران خود گردانم . و اگر چنان حديث نگوئى ، همهء مال تو بگيرم و ترا از بلاد خود برانم . حسن بازرگان جواب داد : ايها الخليفه ، سالى مهلت همىخواهم تا ترا حديثى گويم كه در تمامت عمر ، بهتر از آن حديث نشنيده باشى ، جواب داد : سالى ترا مهلت دادم . پس از آن خلعتى به او داده ، به او گفت : تا يك سال در خانهء خويشتن بنشين و آنچه خواسته‌ام ، پديد آور . كه اگر خواستهء من بازآورى ، آنچه وعده كرده‌ام ، بر آن زياد كنم . و اگر نياورى ، نه تو از مائى و نه ما از تو . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و پنجاه و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن بازرگان چون سخن ملك بشنيد ، زمين بوسيده ، بيرون آمد و پنج تن از پروردگان خود را كه اديبان و شاعران و خداوندان فضل بودند ، بخواست و بهر يكى پنج هزار دينار زر داده ، بايشان گفت : من شما را پرورش نداده‌ام مگر از بهر چنين روزى . بايد در روا كردن حاجت ملك به من يارى كنيد . ايشان گفتند : روانهاى ما فداى خاك پاى تست . هرآنچه گوئى ، چنان كنيم . حسن بازرگان گفت : همىخواهم كه هر يكى بسوى اقليمى سفر كنيد و با عالمان و اديبان و دانشمندان و كسانى كه حكايت پيشينيان دانند ، بنشينيد و از قصهء سيف الملوك جستجو كنيد . اگر در نزد كسى يافتيد ، او را بزر و سيم ترغيب كرده ، هرچه خواهد ، بدهيد . اگر شما را زر كفايت نكند ، باقى را وعده كنيد . كه هركس از شما اين قصه را بياورد ، من او را خلعتى گران‌قيمت و خواستهء بىشمار دهم . القصه ، حسن يكى از ايشان را ببلاد هند و سند و يكى ببلاد عجم و چين و ديگرى را بنواحى خراسان و چهارمين را به مغرب زمين و