مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
423
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بياراستند . پس از آن ملك بدر باسم بمادر خود گفت : اى مادر ، چيزى باقى نماند مگر اينكه من زن بگيرم . مادرش گفت : راى صواب همينست . و لكن اى فرزند ، صبر كن تا از دختران ملوك ، كسى را كه شايستهء تو باشد ، پديد آورم . آنگاه جدهء او و دختران عم جلنار و خالوى او صالح هر يكى بدريائى رفته ، جستجوى دختر همىكردند . و جلنار بحريه ، كنيزكان را در دوش عفريتان به اطراف بلاد فرستاد و بايشان گفت : هيچ قصرى از قصرهاى ملوك نگذاريد مگر اينكه دختران ايشان را ببينيد . چون ملك بدر باسم ، اهتمام ايشان در اين كار بديد ، گفت : اى مادر ، اين كارها ترك كنيد . كه مرا جز جوهره ، دختر ملك سمندل ، كسى نشايد . مادر بدر باسم جواب داد : اكنون مقصود تو دانستم . پس از آن كسى باحضار ملك سمندل بفرستاد . درحال ، ملك سمندل را حاضر آوردند و بدر باسم را از آمدن ملك سمندل آگاه كردند . ملك بدر باسم نزد ملك سمندل درآمد . ملك سمندل در پيش او برپاى خاست و او را سلام داد . پس از آن ملك بدر باسم ، دختر ملك سمندل خواستگارى كرد . ملك سمندل جواب داد : او از جمله كنيزكان تست . و كسى را باحضار دختر خود جوهره فرستاده و گفت او را آگاه كنند كه پدر او ملك سمندل در نزد ملك بدر باسم ، پسر جلنار بحريه است . در حال ، فرستادگان به هوا بپريدند و ساعتى غايب گشتند . پس از آن ملكه جوهره را بازآوردند . چون ملكه جوهره پدر خود را بديد ، او را در آغوش كشيد . پدرش گفت : اى دختر ، بدان كه ترا به اين ملك بزرگوار تزويج كردهام . كه او خوبروترين و بزرگترين اهل روزگار است و ترا جز او كسى شايسته نباشد و تو شايستهء كسى جز او نيستى . ملكه جوهره جواب داد : اى پدر ، من از جمله كنيزكان اويم . در آن هنگام ، قاضى و گواهان حاضر آورده ، كتاب بدر باسم و ملكه جوهره را بنوشتند . مردمان شهر بنشاط و شادى ، شهر را بياراستند . و ملك ، زندانيان را از زندان رها كرد و فقرا و مساكين را بپوشانيد و بزرگان دولت را خلعت داد و عيشى بزرگ برپا كردند . سفرهها بگستردند و تا ده روز هنگامهء عيش برپا بود .