مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

42

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كه از غايت پيرى ، دست و پاى او همىلرزد و زرينه‌ها و گوهرها در پيش دارد . چون اين حالت بديدند ، شگفت ماندند و ازو پرسيدند كه : اين ذخيره‌ها ملوكانه از بهر چيست ؟ ملكزادهء پيرنما بايشان گفت : همىخواهم كه به اينها يكى از شما را تزويج كنم . كنيزكان برو بخنديدند و به او گفتند : اگر يكى از ما تزويج كنى ، چه خواهى كرد ؟ جواب داد : هيچ ، بيدرنگ او را رها كنم . دختر ملك اشارت بكنيزكى كرده ، به او گفت كه : اين كنيز را به تو دادم . درحال ، ملكزاده ، لرزان‌لرزان بعصا تكيه‌كنان برخاسته ، آنچه در پيش خود فروچيده بود ، به آن كنيزك داد . آن كنيزك فرحناك شد و كنيزكان برو بخنديدند و بازگشتند . چون دختر ملك ديد كه آن همه زرينها و گوهرها به كنيزكان داد ، با خود گفت : من بدين ذخيرها سزاوارترم و اگر او با من ازدواج كند ، مرا نيز همچون اين كنيزك ، بيدرنگ رها خواهد كرد و كارى با من نخواهد داشت . پس چون روز ديگر شد ، دختر ملك به صورت كنيزكى تنها بدرآمده ، پيش شيخ رفت و به او گفت : اى شيخ ، من دختر ملك هستم . آيا ميخواهى كه مرا تزويج كنى ؟ ملك‌زاده گفت : بجان منت دارم . آنگاه گوهرهاى نيكوتر و گران‌قيمت‌تر بيرون آورده ، به دو داد و برخاست و به او گفت : مرا مىشناسى يا نه ؟ ملكه گفت : تو كيستى ؟ ملك‌زاده گفت : من بهرام ، پادشاه‌زاده عجمم كه از بهر تو صورت خود را دگرگون كردم و از مملكت و سلطنت خويش دورى گزيدم . دختر پادشاه چون اين بشنيد ، از حيلت آن پسر بحيرت اندر بود و از غايت شرمسارى ، سخن نميگفت و با خود گفت كه : اگر من اين را بكشتن دهم ، سودى به من ندارد و علاج اين واقعه ، چيزى ديگر نخواهد بود بجز اينكه با او بگريزم و به شهر او روم . پس درحال ، بازگشت و مال و ذخاير خود جمع آورد و رسولى نزد ملك‌زاده فرستاده و او را از قصد خود بياگاهانيد . او نيز آماده گشته ، ميان بستند كه شبى باهم سفر كنند . چون هنگام موعود رسيد ، سوار گشته ، روان شدند و همهء شب را برفتند . هنوز روز نشده بود كه مسافتى دور و دراز طى كردند . و بدينسان همىرفتند تا