مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

416

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ايشان خوردنى خورده ، دست بشستند . پس از آن كنيزكان ، ظرف‌هاى سيمين و زرين و بلورين بنهادند و نقل‌ها و ريحان‌ها حاضر آوردند . آنگاه ملكه ، مغنيان بخواست . ده تن كنيزكان آفتاب‌روى ، هر يكى را يك‌گونه آلت طرب در كف ، بازماندند . و ملكه ، كنيزكان را بتغنى فرمود . ايشان با لحنهاى خوش ، تغنى كردند . بدر باسم گمان كرد كه قصر از نشاط برقص درآمد و خود نيز از ديدن آن حالت بنشاط اندر شد و دلش بگشود و غربت فراموش كرده ، گفت : اين ملكه ، دخترى است خوبروى . هرگز از شهر او بدر نروم كه او را مملكت ، فراخ و او خود از ملكه جوهره ، نكوروىتر است . و پيوسته با ملكه در طرب بودند تا هنگام شام شد . قنديل‌ها و شمعها بفروختند و عنبر به مجمر انداختند و به خوردن بشستند . چون خواب بملكه لاب چيره شد ، از آن مكان برخاسته ، بر سرير بخفت و كنيزكان را بازگشتن بفرمود . و ملك بدر باسم را فرمود كه در اتاق ديگر بخوابد . بدر باسم تا بامداد بخفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و پنجاه و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون بامداد شد ، ملكه لاب از خواب برخاسته ، حلهء فاخر ببدر باسم پوشانيده ، با او ازدواج كرد . جشنى بزرگ برپا كردند و به خوردن بنشستند و پيوسته مغنيان ، تغنى همىكردند تا هنگام شام شد . و تا چهل روز بدينسان در عيش‌ونوش بودند . پس از آن ملكه گفت : اى بدر باسم ، اين قصر را خوشتر دارى يا دكان عم خود ، شيخ بقال را ؟ بدر باسم گفت : اى ملكه ، به خدا سوگند حضور تو از همهء عالم خوشتر است . كه عم من مردى است فقير و باقلافروش . ملكه از سخن او بخنديد . روز ديگر ، چون ملك بدر باسم از خواب بيدار شد ، ملكه لاب را در قصر نيافت و از غيبت او وحشت كرده ، حيران ماند . ساعتى بانتظار نشسته ، ديد