مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
411
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هفتصد و پنجاه و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك گفت : چگونه به اين صورت درآمده ؟ زن ملك گفت : او را ملكه جوهره ، دختر ملك سمندل بجادو به اين صورت كرده . پس حكايت از آغاز تا انجام بملك بازگفت . چون ملك سخن او را بشنيد ، شگفت ماند . و زن ملك ، ساحرترين اهل زمان بود . ملك به او گفت : ترا بزندگانى خودم سوگند ميدهد كه سحر از اين بردار . خداى تعالى دست جوهره را ببرد . چه بيمروت بوده است . زن گفت : تو به او بگو كه در پستو شود . ملك فرمود كه : اى بدر باسم ، بمخزن شو . بدر باسم چنان كرد كه ملك فرمود . آنگاه زن ملك برخاسته ، طاسكى آب بدست گرفته ، بپستو درآمد و كلماتى چند بر آب بخواند و به او گفت : ترا به اين نامهاى بزرگ سوگند مىدهم كه ازين صورت به صورت اصلى بازگرد . درحال ، بدر باسم ، پرها بيفكند و به صورت اصلى بازگشت . ملك ديد جوانيست نكوروى كه در روى زمين ، مانند ندارد . پس از آن ملك بدر باسم دست ملك ببوسيد و او را دعا گفت . ملك نيز سر او ببوسيد و به او گفت : اى بدر باسم ، حديث خود بازگو . او حديث بازگفت . آنگاه ملك گفت : اكنون كه خداى تعالى ترا از سحر خلاص كرد ، راى تو چيست و چه خواهى كرد ؟ بدر باسم گفت : اى ملك ، از احسان تو همىخواهم كه كشتى از بهر من مهيا كنى و تهيهء سفر از براى من ببينى . كه من ديرگاهى است از مملكت غايب گشتهام . بيم آن دارم كه مملكت از دست من برود و گمان ندارم كه مادرم بسبب دورى من زنده باشد . ملك دعوت او اجابت كرد و او را با جمعى از خادمان بكشتى اندر گذاشته ، روانهاش نمود . و ايشان تا ده روز همىرفتند . چون روز يازدهم شد ، در آب دريا اضطرابى سخت پديد آمد كه كشتى ، گهى بر فراز ، گهى بر نشيب ميشد . و ناخدايان نمىتوانستند كه كشتى نگاه دارند . تا اينكه كشتى بكوهى برآمده ،