مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
392
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خدا همىخواهم كه مرا از پسرى بهرهمند گرداند كه وارث مملكت او شود . چون برادر جلنار و دختران عم او اين سخن بشنيدند ، فرحناك شدند و به او گفتند : اى جلنار ، بر تو عيانست كه تو در نزد ما عزيزترين مردمان هستى و ما راحت ترا همىخواهيم . اگر تو در رنج و تعب هستى ، برخيز با ما سوى شهر خود شويم . و اگر در اينجا عزيزى و براحت اندرى ، ما را نيز مقصود همينست . جلنار گفت : به خدا سوگند كه در اينجا عيش بر من تمام است . چون ملك اين سخن بشنيد ، فرحناك شد و خاطرش برآسود و محبتش بر وى افزون گشته ، دانست كه او را نيز با ملك ، محبتى هست كه همىخواهد كه در نزد ملك بماند . پس از آن جلنار طعام خواست . كنيزكان ، همهگونه خوردنىها و حلوا و ميوه بياوردند . ايشان خوردنى بخوردند . پس از آن گفتند : اى جلنار ، خواجهء تو مرديست بيگانه . ما بىاجازت او بخانهء او درآمديم و طعام بخورديم . و لكن او را نديديم و او ما را نديد و با ما طعام نخورد تا در ميان ما نان و نمكى باشد . درحال ، جلنار برخاسته ، نزد ملك شد و بملك گفت : ديدى كه چگونه در نزد پيوندان خود ، تو را سپاس گفتم و شنيدى كه ايشان چه گفتند ؟ همىخواستند مرا بسوى بلاد خود برند . ملك گفت : آرى ، ديدم و شنيدم . خداى تعالى ترا پاداش نيكو دهاد . محبت ترا تا اين دم بدينسان نيافته بودم . جلنار گفت : اى ملك ، احسان را جز احسان ، پاداشى نيست . تو به من احسان كردهاى و ترا با من غايت مهربانى است كه مرا بر همهكس برگزيدهاى . چگونه دل بجدائى تو توانم نهاد ؟ اكنون از احسان تو همىخواهم كه بدرآئى و پيوندان مرا سلام گوئى و يكديگر را ببينيد و در ميان شما صفا و مودت پديد آيد كه ايشان نيز شوقمند ديدار تو هستند و گفتند تا ملك را نبينيم و بر وى سلام نكنيم ، ببلاد خويشتن نخواهيم رفت . ملك گفت : مرا نيز قصد همينست . در حال برپاى خاسته ، بسوى ايشان بازآمد و ايشان را سلام داد . ايشان برپاى خاستند . ملك با ايشان بسفره بنشست . و تا سى روز ملك با ايشان بود . پس از آن ايشان قصد بازگشت كردند و ملك را با ملكه جلنار وداع كرده ، رفتند .