مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
380
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هفتصد و سى و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك چون خادمان را بحاضر آوردن حيات النفوس فرمان داد ، خادمان نزد ملكه شدند . او را با ملكزاده ، گريان و هراسان ايستاده يافتند . خادمان نيز ايشان را نزد ملك بردند . چون ملك ايشان را بديد ، خواست دختر را بكشد . ملكزاده سبقت كرده و خود را به سينه ملك بينداخت و گفت : اى ملك ، جرم از او نيست . از من است . مرا بكش . ملك خواست كه او را بكشد . دختر ملك پيش رفته ، گفت : اى ملك ، او را مكش . كه پسر پادشاهى است بزرگ . چون ملك سخن دختر بشنيد ، روى بوزير اعظم كرده ، به او گفت : درين كار چه ميگوئى ؟ وزير گفت : هركه بچنين ورطه افتد ، ناچار دروغ گويد . سزاى ايشان جز كشتن نيست . ولى نخست او را با همهگونه عذابها بيازار . در آن هنگام ، ملك ، سياف بخواست . چون سياف حاضر آمد ، ملك به او گفت : اين تخمهء حرام بگيريد و او را بيازاريد و بكشيد . پس از آن اين پليدك را نيز بكشيد و هردو را بسوزانيد . درحال ، سياف دست بر دوش دختر ملك گذاشت كه او را بگيرد . ملك بانگ بر وى زد كه : اى پليدك ، اين نه وقت احترام است . از گيسوى او بگير و او را مانند سگان مرده بيرون ببر . سياف چنان كرد كه ملك فرمود . دختر ملك را با ملكزاده همىكشيدند تا بپاى دار برسانيدند . آنگاه پارهاى از دامن ملكزاده بريده ، بر چشمان او بست و شمشير بركشيد و كشتن دختر ملك را عقب انداخت كه شايد كسى از او شفاعت كند . همه لشكريان ايستاده ، به حال ملكزاده ميگريستند و دعا مىكردند كه خداى تعالى ، اين بلا را ازو برگرداند و سياف ، شمشير بلند كرده بود كه ناگاه گردى برخاست و جهان فروگرفت . و سبب اين بوده است كه چون پدر ملكزاده از كار پسر بىخبر ماند ، لشكرى انبوه مهيا كرده ، خود بجستجوى پسر روان گشت . او را كار بدينگونه