مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

38

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ذخيره‌ها مياندوختند . روزى به عادت معهود به همان قصر درآمد و در پهلوى زن ملك بنشست . زن ملك ، عقدى كه هزار دينار قيمت داشت ، به دو داده ، گفت : اى فلانه ، اين را نگاه دار تا من بگرمابه رفته ، بيرون آيم . زن پرهيزكار ، عقد گرفته ، در منزل ملكه بنشست . ملكه بگرمابهء كه در قصر بود ، برفت و آن زن ، عقد در پيش سجاده گذاشته ، خود به نماز برخاسته ، نماز همىكرد كه پرندهء آمده ، آن عقد بربود و در يكى از شكافهاى قصر بگذاشت و آن زن بر آن آگاه نشد . چون زن ملك از گرمابه بدرآمد ، عقد بخواست . آن زن ، عقد برجا نيافت و جستجو كرد . اثرى ازو پديد نشد . بزن ملك گفت : اى دختر ، به خدا سوگند كه هيچكس بدين مكان نيامد و من عقد را گرفته ، در پيش سجاده گذاشته بودم . نميدانم كسى از خادمان ، او را ديده ، مرا غافل كرده ، برداشته يا نه . غيب را جز خداى تعالى كس نميداند . چون اين خبر بملك رسيد ، زن خود را فرمود كه آن پرهيزكار بىگناه را بيازارد و داغش بنهد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و نود و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكه ، آن زن پرهيزكار را با گونه‌گونه آزارها بيازرد و آن پاك‌فطرت به چيزى اعتراف نكرد و به كسى تهمت نبست . پس از آن ملك فرمود كه او را بزندان اندر كردند و قيدها بر دست و پايش بگذاشتند . پس از آن ، ملك روزى در ميان قصر با زن خود نشسته بود كه چشمش بپرندهء افتاد كه آن عقد را از شكاف ديوار همىكشيد . درحال ، ملك بانگ بكنيزكان زد . كنيزكان ، عقد از پرنده بازگرفتند . آنگاه ملك دانست كه آن زن ، مظلومه بوده . از كردهء خود پشيمان شد و بحاضر آوردنش بفرمود . چون حاضر آوردند ، ملك از او معذرت خواست و مالى بسيار به او داد . آن بىگناه از دنيا گذشته ، مال نگرفت و از نزد ملك ، دل‌آزرده بيرون رفت و سوگند ياد كرد كه تا زنده است ، به منزل