مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
378
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هفتصد و سى و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكه حيات النفوس را خرسندى و وجد ، افزون شد و گفت : آيا راستست اينكه من ترا در منزل خود ميبينم كه با من مونس و همدمى ؟ پس از آن از غايت عشق در بحر شوق ، غريق شد و از غايت فرح ، عقلش پريدن گرفت و اين ابيات بخواند : عشق خوشست ارمساعدت بود از يار * يار مساعد نه اندكست و نه بسيار شكر خداوند را كه لاله رخ من * چون دگران نيست يار دَه دل و ده يار چون بامداد شد ، ملكزاده را در مكانى پوشيده داشت تا اينكه شب برآمد . آنگاه او را بيرون آورده ، بمنادمت بنشستند و ملكزاده به او گفت : قصد من اينست كه بسوى شهر خود بازگردم و پدر خود را از اين ماجرى آگاه كنم تا وزير خود را بخواستگارى تو بفرستد . ملكه گفت : اى روشنى چشم من ، بيم من از آنست كه به شهر خود به روى و در سلطنت و مملكت خويش نشسته ، مرا فراموش كنى يا اينكه پدر تو در اين سخن موافقت نكند . من آنگاه هلاك خواهم شد . راى صواب اينست كه حيلتى كنم كه من و تو شبى بيرون آمده ، بسوى شهر تو روان شويم . كه من اميد از پيوندان خود بريدهام . چون تو دارم ، همه دارم . دگرم هيچ نبايد . ملكزاده سخن او را بپذيرفت . و كار ايشان به اينجا رسيد . اتفاقا يكى از ملوك ، هدايائى به پدر حيات النفوس فرستاده بود كه از جملهء آنها قلادهاى بود گوهرين كه با خزينهء پادشاهى برابر بود . چون هديتها پيش ملك حاضر آوردند ، ملك گفت : اين قلاده ، جز دختر من حيات النفوس ، كسى را نشايد . پس ملك روى بخادمى كرده ، گفت : اين قلاده بگير و او را بحيات النفوس برسان . خادم بجهة شكنجهاى كه از ملكه برده بود ، او را ناخوش