مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

375

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خويشتن را بقصر خويش بينداخت . و اما ملك‌زاده را دمبدم ، شوق و وجد زياده شد و خواب و خور بر وى حرام گشت . و اما ملكه آن شب را از خواب و خور بازماند . چون بامداد شد ، دايه را بخواست . دايه حاضر آمده ، ملكه را دگرگون يافت . از حالت او بازپرسيد . ملكه گفت : از حالت من مپرس . كه همهء اينها از دست تو ميكشم . پس از آن گفت : اى دايه ، محبوب من كجاست ؟ دايه گفت : اى خاتون ، تو يك شب بيش نيست كه ازو دور گشته‌اى . دختر ملك گفت : ساعتى ازو شكيبا نتوانم بود . برخيز و حيلتى كن كه مرا نزديكست روان از تن برود . دايه گفت : اى خاتون ، شكيبا شو تا تدبيرى كنم . دختر ملك گفت : اى دايه ، به خدا سوگند اگر او را امروز نزد من نياورى ، بملك بگويم كه تو كار من فاسد كرده‌اى . عجوز گفت : اى خاتون ، به خدا سوگندت مىدهم كه صبر كن . اين كار ، كاريست بزرگ . و عجوز پيوسته از او التماس ميكرد تا اينكه سه روزه مهلت گرفت . دختر ملك جواب داد : اى دايه ، اين سه روز بر من سه سال خواهد گذشت . اگر اين سه روز بگذرد و تو او را در نزد من نياورى ، در كشتن تو تلاش خواهم كرد . عجوز از نزد دختر ملك بيرون آمده ، بخانهء خويشتن رفت . چون بامداد روز چهارم شد ، دايه ، مشاطگان حاضر آورد و از ايشان گلگونه و غازه بخواست . ايشان خواستهء او حاضر آوردند . آنگاه ملكزاده را حاضر آورده ، جامهء زنان بر وى بپوشانيد و او را بياراست و به او گفت : چون زنان ، پاى چپ پيش و پاى راست پستتر نه . ملكزاده چنان كرد كه او گفت و در پيش روى عجوز ، قدمى چند برفت . عجوز ديد كه بحوريان همىماند كه از بهشت برآمده باشد . پس از آن عجوز بملكزاده گفت : دل قوى دار كه تو را بقصر ملك همىبرم . و بر در قصر ، خادمان و لشكريان خواهند بود . اگر تو از ايشان هراس كنى ، ايشان ترا بشناسند و هردو كشته شويم . ملكزاده جواب داد : خاطر آسوده دار كه من از اين كارها هراس ندارم . پس بيرون آمده ، عجوز در پيش و ملكزاده به صورت زنان از پى عجوز