مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
369
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
باغبان چون اين سخن از دايه بشنيد ، در پيش ملكه ، زمين ببوسيد و دو هزار دينار از خازن گرفته ، ملكه را دعا گفت و بخانهء خود بازگشت . فرزندان و پيوندان او فرحناك شدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و سىام برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، باغبان را كار بدينگونه شد . و اما عجوز بملكه گفت : اى خاتون ، اين قصر بسيار خوب گشته . نميدانم بيرون قصر اين همه خوبست يا او را درون نيز معمور است ؟ بيا تا بدرون رفته ، تفرج كنيم . پس دايه با ملكه داخل قصر شدند . آنجا را سپيد كرده ، نقش كرده يافتند . دختر ملك به چپ و راست تفرج ميكرد تا بصدر ايوان برسيد و چشم بدان صورتها دوخت . دايه دانست كه او را چشم به صورت خواب افتاد . آنگاه دايه ، آن دو كنيز را بنزد خود خواند كه ملكه را از ديدن آن صورت مشغول نكنند . چون دختر ملك بر آن نقشها نيك نظر كرد ، در عجب شد و روى بعجوز كرده ، گفت : اى دايه ، بيا اين صورت عجيب را نظر كن . عجوز بتفرج صورت بازآمد و خيرهخيره بر وى بنگريست و گفت : اى خاتون ، اين صورت باغ و صياد و دامى است كه تو در خواب ديده بودى و پرندهء نرينه را از بازگشتن ، مانعى بزرگ منع كرده . كه من او را در چنگال شاهين همىبينم كه او را كشته و خون او را خورده است . اى خاتون ، سبب همين بوده است كه او بازنگشته و جفت خود را از دام خلاص نكرده . و لكن اى خاتون ، تصوير اين خواب از جمله عجايب است . اگر تو مىخواستى كه او را تصوير كنى ، نمىتوانستى . شايد فرشتگانى كه به آدميان موكلاند ، دانستهاند كه پرندهء نرينه مظلوم است و ما در ملامت كردن او بر وى ستم كردهايم . بدين سبب خواستهاند كه عذر او را بما آشكار كنند . دختر ملك گفت : اى دايه ، راست ميگوئى . در ملامت آن پرنده ، ما ستم كردهايم .