مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

367

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و لكن عذر در نزد كريمان پذيرفته است . بدان كه اين باغ از حيات النفوس است و او فردا هنگام برآمدن آفتاب بباغ اندر خواهد شد و مرا فرمان داده‌اند كه كسى در باغ نگذارم . اكنون از احسان تو همىخواهم كه امروز از باغ بدر شوى . و دختر ملك جز يك روز در باغ نخواهد بود . پس از آن‌كه دختر ملك از باغ بازگردد ، همواره باغ ، ترا خواهد بود . ملكزاده گفت : اى شيخ ، شايد كه ترا از ما ضررى رسيده ؟ شيخ گفت : لا و اللّه . من از شما جز خوبى نديده‌ام . ملكزاده گفت : اگر چنين است ، تو خود ميدانى كه ترا هرگونه خوبى توانم كرد . مرا بگذار كه در اين باغ پنهان شوم و كس مرا نخواهد ديد تا دختر ملك بسوى قصر خود بازگردد . باغبان گفت : اى خواجه ، اگر او خيال شخصى را درين باغ ببيند ، سر من از تن جدا كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و بيست و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكزاده گفت : من نگذارم كه كس مرا ببيند و اگر ترا نفقهء فرزندان كم شده است ، اين زرها بستان . آنگاه دست در جيب كرده ، پانصد دينار بدرآورد . چون شيخ زرها بديد ، سست شد . با ملكزاده گفت : زينهار كه خود را به كسى بنمائى . پس او را در باغ بگذاشت . ملكزاده و باغبان را كار بدينجا رسيد . اما دختر ملك چون آفتاب برآمد ، خادمان را فرمود كه دريچهء باغ بگشايند . و خود ، حله‌هاى فاخر مرصع بدر و گوهر دربر كرده ، دست دايه را بگرفت و بباغ اندر شد . دايه ديد كه باغ از كنيزكان و خواجه‌سرايان پر شد . هر يكى بسوئى در تفرج و ميوه چيدن مشغولند . با ملكه گفت : تو خداوند عقل هستى . ميدانى كه در باغ ترا بخدمت‌كار حاجتى نيست . اگر تو در خارج باغ باشى ، فرض است كه از بهر احترام تو كنيزكان با تو باشند . ولى در باغ نشايد كه