مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

362

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

انعام بزرگ داد . پس از آن ملك‌زاده به عادت معهود در باغ شد و بقصر درآمد و از آنچه وزير كرده بود ، آگاهى نداشت . چون صورت باغ و صورت صياد و دام و صورت پرندگان و آن پرندهء نرينه را در چنگال شاهين بديد كه شاهين او را كشته است ، عقل او حيران شد و بسوى وزير بازگشته ، به او گفت : اى وزير ، امروز چيزى عجيب ديدم . وزير گفت : چه ديده‌اى ؟ ملكزاده گفت : خوابى كه دختر ملك ديده و من او را به تو خبر داده بودم ، همان خواب را در ديوار قصر ، مصور يافتم . و در آنجا چيزى ديگر ديدم كه او به دختر ملك پوشيده مانده و او را نديده است . وزير گفت : آن‌چه بود ؟ ملكزاده گفت : پرندهء نرينه را ديدم كه چون او از مادينه غايب شده ، شاهينى او را گرفته و سبب بازنگشتن او همانا اين بوده است . كاش دختر ملك ، او را هم مىديد كه پرندهء نرينه را شاهينى ربوده است كه بدان سبب بسوى مادينهء خود بازنگشته و در رهائى او نكوشيده است . وزير گفت : اى ملكزاده ، به خدا سوگند اين از عجايب روزگار است . القصه ، ملكزاده از آن صورت در عجب بود و تاسف مىخورد كه دختر ملك ، آن خواب را تا به آخر ديده بود يا اينكه دوباره اين خواب را ببيند . وزير بملكزاده گفت : تو از من پرسيدى كه سبب تعمير اين قصر چيست و من با تو گفتم كه به زودى نتيجهء تعمير بر تو آشكار شود . و اكنون او بر تو آشكار شد كه من اين تدبير كرده‌ام و صورت‌گران را من گفته‌ام كه اين خواب تصوير كنند و پرندهء نرينه را در چنگال شاهين قرار دهند كه چون دختر ملك به قصر درآيد و صورت اين خواب ببيند و نرينه را در چنگال شاهين يابد ، از ناخوش داشتن مردان بازگردد . چون ملكزاده اين سخن بشنيد ، دستهاى وزير ببوسيد و به او گفت : به خدا سوگند اگر به مقصود خود برسم و خرسند بازگردم ، ملك را از تدبيرهاى تو آگاه كنم تا به قدر و منزلت تو بيفزايد . وزير نيز جبين او ببوسيد و با يكديگر نزد باغبان شدند و به او گفتند : قصر را ببين كه نيكو گشته . شيخ باغبان گفت : همهء اينها از احسان شما بدينسان گشت . القصه ، ملكزاده از آن شيخ نميبريد و پيوسته برو آمدوشد