مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

36

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب پانصد و نود و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، غلام گفت : اى خاتون ، غراب مىگويد كه : از خاتون بخواه تا آزادى تو را از خواجه بخواهد . چون خاتون اين سخن بشنيد ، بخنديد ، چندانكه بر پشت بيفتاد . پس از آن بغلام گفت : اين كار ، كاريست آسان و در اين كار با تو مخالفت نتوانم كرد . آنگاه خاتون بپاى يكى از درختان درآمد و آنجا را فرش گسترد و شروع بگريستن كرد . ناگاه خواجه در آن مكان حاضر شد و بغلام گفت : خاتون را چه روى داده كه در زير آن درخت افتاده و گريانست ؟ غلام گفت : ندانم . پس خاتون برخاسته ، همچنانكه مىگريست ، به خواجه گفت : بدان كه در خواب ديدم كه اگر اين غلام را آزاد نكنى ، به زودى خواهى مرد . چون خواجه چنين شنيد ، سخن زن را باور كرد و غلام را كه مال زيادى از بابت خريدنش صرف كرده بود ، بيدرنگ آزاد كرد و فريب بخورد . كنيزك چون سخن بدين مقام رسانيد ، گفت : اى ملك ، اين از جمله مكرهاى مردانست . مبادا وزراى تو ترا از گرفتن حق من بازدارند . پس از آن بگريست . چون ملك گريستن او را بديد و سخنان او بشنيد ، بكشتن پسر خود بفرمود . آنگاه وزير ششم درآمد و زمين بوسيده ، ملك را دعا كرد و به او گفت : اى ملك ، من پندگوى توام و از مهربانى ، ترا اشارت ميكنم كه در كار پسر صبر كن . كه باطل بتاريكى ماند و حق ، تاريكى باطل را ببرد و بدان كه مكر زنان ، بزرگست . و خداى تعالى در كتاب عزيز خود فرموده : إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ . اى ملك ، من اين سخن گفتم تا مكر زنان بر تو آشكار شود كه سخنان ايشان ننيوشى و پسر خود را كه پارهء دلت است ، نكشى و نام خود را از صفحهء روزگار محو نكنى . چون وزير ، سخن باينجا رسانيد ، ملك بند او پذيرفت و از كشتن پسر خود بازگشت .