مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
351
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بورطهء هلاكت اندازم تا ترا مقصود پديد آيد . ملكزاده ، شكر او بجاآورد و دست او ببوسيد و اين ابيات بنوشت : دارم ز غم تو اى پريوش * چشمى و دلى پر آب و آتش پشتم چو كمان ابروى تو * از بار غم فراق خم شد تا چند بسر دَوَم چو خامه * يك بار بخوان مرا چو نامه پس از آن كتاب فروپيچيده ، بعجوز داد و دو بدرهء كه دويست دينار در آنها بود ، بعجوز داد . عجوز از گرفتن آنها امتناع كرد . ملكزاده او را بگرفتن زر سوگند داد . عجوز بدرها گرفته ، با ملكزاده گفت : برغم دشمنان ، ترا به مقصود رسانم . اين بگفت و روان شد . چون نزد حيات النفوس درآمد ، كتاب به دو داد . دختر ملك گفت : اى دايه ، اين چيست كه ما را بمراسله مشغول كردى ؟ تو بسرعت ميروى و همىآئى . مرا بيم از آنست كه رسوا شوم . عجوز گفت : اى خاتون ، چرا رسوا ميشوى ؟ رسوائى از بهر چيست ؟ كرا ياراى آن هست كه به اين سخنان زبان گشايد ؟ پس دختر ملك ، كتاب گرفته ، بخواند و مضمون دانست . دستها به يكديگر زد و گفت : سبحان اللّه . بطرفه بليتى گرفتار گشتم . نميدانم كه اين پسر از كجا آمد كه بلاى جان من شد ؟ عجوز گفت : اى خاتون ، تو جواب نامهء او بنويس . و لكن سخن بر وى سخت كن و به او بگو اگر پس ازين كتاب بفرستى ، ترا بكشم . دختر ملك گفت : اى دايه ، من ميدانم كه اين كار بنهايت نميرسد و سزاوار اينست كه كتاب ننويسم . اگر اين سگ از تهديد پيشين من بازنگردد ، او را بكشم . عجوز گفت : تو همين سخن بنويس و او را از اين حالت آگاه كن . در حال ، دختر ملك ، دوات و كاغذ بخواست و در تهديد ملكزاده ، اين ابيات بنوشت : اى گمره دل ز دست داده * در دام غم و بلا فتاده جز درد دل و غمت چه حاصل * زين فكر كج و خيال باطل عنقا نشود بهر بهانه * با زاغ و زغن هم آشيانه